اگر زندگي را از ديدگاه فيزيولوژيك و در ارتباط با سن و سال نگاه كنيم، شايد پُر بيراه نباشد اگر دوره ي 20 تا 40 سالگي را به عبارتي گُل اين دوران بدانيم .
دوره ي بيست ساله اي كه هنوز تضاد و كشمكش عقل و احساس به شديدترين شكلي در جريان است و مهمترين سنتزهاي شخصيت هر كس هم در اين دوران از همين دو وجه گاه متضاد آدمي – عقل و احساس – حاصل مي شود .
در اين دوران گذار بيست ساله از احساس به خرد، گذر از نوجواني عاشق پيشه و كنجكاو به كاملْ انساني منطقي، يك نقطه نقطه ي تعادل است، سي سالگي .
آنجا كه من امروز بر فرازش ايستاده ام، چون هر انسان سي ساله اي، هم تپش ها و جوشش هاي گاه نابجاي قلبم را مي شنوم و هم فرياد “بهوش باش” و نهيب هاي گاه آزار دهنده ي عقل را
گاه چون نوجواني سرشار از كنجكاوي و رؤيا غرقه ي خط و خال موزون مي شوم و ساعت ها به “نيمه ي گمشده”اي مي انديشم كه گويا انسان را رسالتي نيست جز آنكه جستجوگر باشد و جوينده
گاه تسليم قياس ها و استقراءهاي خشن عقل كه انسان را مسافري تنها مي بيند كه گاه با همراه و گاه بدون همسفر راهش را مي پيمايد و “تنهايي” را سرنوشت محتوم پايان سفر انسان امروز سرزمين من مي داند …. بگذريم

اكنون و امروز در ميانه ي جدال عقل و عشق، بر فراز سي سالگي ام ، درست در روزي كه سه سالگي ي وبلاگم – يكي از حادثه هاي مهم زندگي ام – را به جشن نشسته ام، تصميم گرفتم يك بازي ي وبلاگي راه بياندازم و از دوستانم دعوت كنم در اين بازي همراهي ام كنند، بازي ي من سي ساله در وبلاگ سه ساله!
شما هم دعوتيد! بله خود شما! شمايي كه الان اين واژه ها بر پرده ي چشم تان نقش بسته است !!
و اما موضوع بازي:
به مناسبت روز فرخنده ي 13 تير – جشن تيرگان – و آغاز دهه ي چهارم زندگي ام تصميم گرفتم 30 تا موضوع ويژه ي زندگي ام را بنويسم .
اين موضوع هاي ويژه مي تواند مطالعه ي يك كتاب اثر گذار باشد، يا تماشاي يك فيلم يا فعاليتي اجتماعي، فرهنگي يا ورزشي ، يك تصميم مهم كه اثرگذار بوده است، مسافرت به محلي خاص، خاطره ي يك لحظه يا يك دوره از زندگي، و يا حتي سكوت و سكون در يك روز يا يك لحظه ي خاص و هر آن چيزي كه برايتان ويژه است.
و اينك “سي گانه”ي من:
1- كودك هاي ي نسل من بي ترديد اگر با نام “صمد بهرنگي” آشنا نبودند، قصه ي “ماهي سياه كوچولو” را خوب بخاطر دارند، داستاني كه يا از زبان مادر يا خاله – وقت خواب – شنيدند يا عكس هاي كتاب سياه و سفيد با جلد آبي رنگش را ورق زده اند و يا مثل من – علاوه بر اين – كتابش را هم خودشان خوانده اند. همينطور دو كتاب ديگر از ترجمه هاي صمد بهرنگي: “پسرك روزنامه فروش” و “افسانه هاي مردم آذربايجان”
2- اولين بار كه نام “پينك فلويد” را شنيدم 10 ساله بودم كه اين اسم را بر روي كاست بزرگ فيلم ويدئو ديدم : “ديوار” (The Wall) . در 20 سالگي كه دوباره آنرا تماشا كردم گويا فيلم تازه اي بود . در دهه ي سوم زندگي هم هر بار كه فرصت دوباره ديدنش دست داده است، انگار فيلم تازه اي است .
3- قرآن و مذهب در دوره اي از زندگي دغدغه ي روز و شب من بود، از تمرين صوت و لحن گرفته تا دوره كردن همزمان معناي فارسي و رجوع به كتب تفسير و نت برداري مطالب مهم و در اين بين شركت كردن در كلاس هاي مختلف از جمله يك دوره كلاس “قرآن و حقوق زنان” كه تأثيرات بسيار ژرفي در انديشه ي من داشت.
4- در ميان كتاب هاي متنوعي كه در حوزه ي علوم اجتماعي و انساني مطالعه كرده و ميكنم يك كتاب من را از سردرگمي نجات داد و مانند “ستاره ي قطبي” راهنمايم شد تا به تركيب فلسفه و سياست علاقه مند شوم. كتاب “تاريخ عقايد سياسي – از افلاطون تا هابرماس؛ اريك ليدمان” چنان مختصر و مفيد تاريخ فلسفه ي سياسي و انديشه هاي سياسي را شرح داده بود كه پس از آن به طور جدي علاقمند شدم حوزه ي “فلسفه ي سياسي” را ادامه بدهم.
5- هنوز دهه ي اول زندگي را پشت سر نگذاشته بودم كه با سلسله كتاب هاي طنز اجتماعي ي نويسنده ي اهل تركيه عزيز نسين – ترجمه ي همراه – آشنا شدم؛ هر دو هفته يك عنوان جديد به بازاد مي آمد: “نرخ ها روز به روز بالاتر مي رود” ، “اي واي داماد جان مواظب باش” ، “بله قربان ، چشم قربان” و …. خوب است از مجله ي “گُل آقا” و همينطور ماهنامه ي “كيهان بچه ها” ، مجموعه كتاب هاي “قصه هاي خوب ، بچه هاي خوب” هم كه در آن دوره اثرگذار بوده اند و مشتري پر و پا قرص شان بوده ام هم يادي بكنم.
6- از مزيت هاي قبولي ي خرداد و نداشتن تجديدي هميشه اين بود كه “سه ماه تعطيلي” تابستان كامل در اختيار خودم بود كه شب زنده داري كنم و در اين بين سه تابستان ويژه را در كنار دائي ي خطاط و اهل هنرم به اين بپردازم كه در ديواني كه در تمام خانه هاي ايراني ها وجود دارد چه تغزل شده است؟! پس از حافظ، در تابستان سال بعد رباعيات خيام را هديه ي تولد گرفتم و مدتي بعد مولوي هم اضافه شد هر چند در حاشيه ماند و آن سه تابستان با خيام و حافظ گذشت و برخي از داستان هاي مثنوي .
7- مولوي را اما نمي توان ناشناخته گذاشت، سال ها بعد از آن سه تابستان كه ديگر دانشجو شده بودم، كتابي به امانت گرفتم از همان دائي ي خطاطي كه ذكرش رفت: “پله پله تا ملاقات خدا؛ دكتر عبدالحسين زرين كوب” در كنار دو كتاب ثقيل الفهم “سر ني” و ” بحر در كوزه” كتابي است بسيار روان با حالتي روايي كه تو را تا سر حد عشق با مُلاي بلخ آشنا مي سازد و البته پس از آن همواره به دنبال نام “زرين كوب” خواهي گشت تا “از كوچه ي رندان” گذر كني و با مشاهير و عرفاي كهن همسفر شوي .
8- مولانا را برخي اولين قالب شكن در شعر كهن مي دانند، سپس وارد شعر نو با نيما مي شوند، اما من – مثل اكثر هم نسل هايم – با سهراب وارد دنياي شعر نو شديم و البته با “اهل كاشانم” ! ليك گذار من به فريدون مشيري و اخوان ثالث و فروغ تا جايي ادامه يافت كه با غول ادبيات معاصر ايران آشنا شدم ، با “حافظ زمان” خودش، با “الف.بامداد” با شاملو بزرگ و اشعار آهنگينِ هميشه تازه اي كه هر بار مي خواني گويي اولين باري ست كه ميبيني و معناي تازه اي مي يابي، مجموعه ي سه و چهار جلدي “انتشارات نگاه” شامل اشعار، داستان ها، ترجمه ها، نمايشنامه ها به علاوه ي فايل هاي صوتي صداي شاعر و همينطور “شازده كوچولو” نوشته ي “سنت اگزودوپري” با ترجمه و اجراء شاملو به شدت توصيه مي شود!
9- از جمله تصميمات مهم زندگي ي من “وبلاگ نويسي” و ورودبه دنياي مجازي پس از دو سال سكوت زجرآور و زندگي به معناي واقعي ي كلمه “گوسفندوار” بود . از اساس روز تولد من در سال86 اوج زجر زندگي ي گوسفندي بود و يكي مهمترين روزهاي زندگي ام، روزي كه فرياد زدم “نع!” ، روزي كه به روزمرگي و روز مُردگي گفتم نه و با همين وبلاگ گشودن زنجيرها را آغاز كردم، اين وبلاگ حادثه ي زيباي زندگي ام بود، دوستش دارم! البته در دنياي مجازي و اينترنت سايت هاي ديگري هم بودند كه برايم ارزشمند بوده و هستند، از جمله سايت شلفاري كه ارزشمندترين دوستانم را در آنجا يافتم .
10- تغيير فيلد تحصيلي ام در دوره ي فوق ليسانس و قبولي در رشته اي كاملن غير مرتبط به تحصيلات ليسانسم از تصميمات سرنوشت ساز زندگي ام بود . هر چند اگر بخواهم واقع بينانه بنويسم، نه تنها قبول شدن در كنكور سراسري ، بلكه حتي اخذ ديپلم خرداد ماه در دوران دبيرستان با توجه به امكانات و كليه ي شرايط زندگي ام حقيقتاً بايست جزو افتخارات ذكر شود !
11- پنج سال ورزش رزمي با شدت و پشتكار فراوان و پيشرفت در حد 3 ورزشكار برتر شهرستان و تمرينات فشرده و سخت در اردوهاي چند هفته اي در كوه و صحرا هرچند ديگر به مدد دود سيگار و چاي بعد از غذا و زندگي ي ماشيني چيزي از آثارش نمانده است اما جزو خاطرات و عكس هاي زيبا و ويژه از دهه ي دوم زندگي و آغاز دهه ي سوم آن بود .
12- فعاليت و انتشار حدود 20 شماره نشريه دانشجويي و فعاليت فرهنگي و اجتماعي ي دوران دانشجويي شايد بهترين تجربه ي دوران زندگي ام بود، اينكه در سن و سال آزمون و خطا بجاي اينكه گروه هاي مختلف سياسي – اجتماعي را از پشت زرورق زيباي “رسانه” بشناسم ، فرصت گذاشتم و در بسياري از برنامه هاي گروه هاي مختلف از نزديك شركت كردم و اگر نگويم بدون نقاب، لااقل با فاصله ي نزديك آشنا شدم، سختي ي كار رسانه را درك كردم و اولين بار پذيرفتم نوشته و عقايدم در معرض نقد و عيار عمومي (در جامعه اي هر چند كوچك دانشگاه) قرار بگيرد .
13- برتولت برشت ، نمايشنامه نويس شهير ، از آن دسته نويسنده هاي روشنفكري است كه هم قلم بسيار زيبايي دارد، هم زندگي ي جالب توجهي دارد، سال گذشته فرصتي شد بار ديگر نمايش نامه هاي ترجمه شده اش را دوره كنم. از زيباترين نمايشنامه هايش بنظر من “ژان مقدس كشتارگاه ها” ، “بلع” ، “سقراط مجروح” و تقريباً تمام آثارش .
14- نمي توان به دوران سي ساله ي زندگي پرداخت اما وارد دوران “استقلال اقتصادي” نشد، اتفاقي كه دير يا زود، براي هركسي كه بخواهد مستقل باشد ، خواهد افتاد. براي من تقريباً همزمان شد با پايان دهه ي دوم زندگي و ورود به دانشگاه. در كل از مزاياي “احتياج” اين است كه خلاقيت انسان را “بالاجبار” شكوفا ميكند مخصوصاً وقتي در پايتخت باشي و به وفور نعمات در دسترس باشد! ( در اينجا و در ارتباط با بند 12 بايد به آموختن تايپ و صفحه آرايي حرفه اي بطور تجربي و با استفاده از كامپيوتر خوابگاه، در زمان دانشجويي هم اشاره كنم، آموزشي كه هم در يافتن كار و فعاليت اقتصادي ياري ام كرد و هم در انتشار نشريه ام مستقل شدم.)
15- وقتي از نمايشنامه گفتم نمي توانم به “چرخدنده”ي ژان پل سارتر اشاره نكنم . مطالعه ي اين نمايشنامه مخصوصاً براي آنانكه به دنبال “تغيير خشونت آميز” هستند توصيه مي شود . مطالعه ي “زندگي نامه ي دوران كودكي سارتر” (كلمات) نيز مدتي ذهن را به اين فيلسوف – روشنفكر متفاوت غرب معطوف كرد. در كل لحظات آشنايي با سارتر لحظات زيبايي است. اگر به فلسفه علاقه اي نداريد باز نمايشنامه هايش ارزش يكبار مطالعه را دارند، هرچند اگر به فلسفه علاقمنديد بيش از چند بار مي شود مطالعه شان كرد.
16- آموختن آشپزي، بخصوص در چند سال اخير كه مطلقاً تنها زندگي مي كنم، برايم بسيار لذت بخش بود. پخت و پز مانند رانندگي و قدم زدن از آنجمله كارهايي است كه وقتي به آن مي پردازي، “افكارت” آزاد و رها ، به پرسه زدن در كوچه باغ هاي انديشه مشغول مي شوند. مثلاً در حاليكه داري “پياز داغ” درست ميكني، همزمان كه پياز را خرد ميكني و در ماهيتابه روغن مي ريزي، كمي نمك اضافه مي كني و تلاشت را معطوف به خلق پيازي طلائي رنگ نموده اي، ذهن و فكرت با “هايدگر” و “ترانسپارنت بودن اشياء دم دستي” – مثل قاشق چوبي ي دستت – در حال كلنجار رفتن است و تازه وقتي قطره ي آب پياز با انفجار پوست دستت را مي سوزاند متوجه مي شوي كه چطور يك شيء دم دستي از “ترانسپارنت بودن” خارج شده و قابل رؤيت مي شود!!!
17- محسن نامجو پديده اي است كه حتي اگر تعصب ناسيوناليستي هم نداشتم باز شب و روز “مونس جان” بود، تقريباً از سه سال پيش كه با “ديازپام ده” آشنا شدم تا امروز روزي نيست كه لااقل يكبار در طول روز صداي نامجو آرامم نكند. مي توانستم لااقل 10 مورد از اين 30 آيتم را به كارهاي ويژه ي نامجو اختصاص بدهم اما فقط به اين يك مورد بسنده مي كنم: [ سي دي صوتي "كيمياگر" ؛ نوشته : پائولو كوئيلو ؛ اجراء: محسن نامجو ؛ نشر: كاروان ]
18- تئاتر مرگ يزدگرد، نوشته ي بهرام بيضايي، با آن جمله ي آخر از زبان “زن آسيابان” ، جمله اي كه صدايش تا ماه ها خودآگاهت را مي آزارد، ناخودآگاهت را تا هميشه: “آري، اينك داوران اصلي از راه مي رسند. شما را كه درفش سپيد بود اين بود داوري؛ تا راي درفش سياه آنان چه باشد! (خاموشي.) “
19- عادت خريد كتاب و طمعي كه در اين خصوص دارم هر چند باعث خالي شدن جيب مي شود اما كاري است بس لذت بخش، عموماً كادو كتاب مي خرم و بسيار خوشحال مي شوم وقتي كتاب كادو مي گيرم . مخصوصن كتابي كه هربار نتوانسته ام بخرم را كادو گرفتن بسيار لذت بخش است . و يك لذت ديگر يافتن كتابي قديمي و ناياب است در ميان كتاب هاي فله ي دور ميدان انقلاب – كتابي كه سالها همه جا را زير پا گذاشته اي اما موفق به پيدا كردنش نشدي !!
20- سريال دايي جان ناپلئون، بر اساس كتابي به همين نام از “ايرج پزشكزاد” ، محصول سال هايي است كه تازه ساخت سريال هاي خانوادگي رنگي رونق گرفته بود، تماشاي اين سريال بعد از مطالعه ي متن اصلي ي كتاب ، يا همزمان با هم، صفاي ديگري دارد، صفايي كه تعطيلات نوروز 89 به آن گذشت.
21- نسل من زماني پا به دانشگاه گذاشت كه هنوز اوضاع نشر و چاپ كتاب هاي مختلف مخصوصاً در حوزه ي علوم انساني رونق نگرفته بود اما فضاي كشور به گونه اي بود كه ميطلبيد اساتيدي پا پيش بگذارند و با همت و تلاش شان كتب اين حوزه را سر و ساماني بدهند، در حوزه ي فلسفه و ادبيات، شايد “بابك احمدي” يكي از پركارترين و كم حاشيه ترين اساتيد دانشگاه باشد، بابك احمدي با كتاب “خاطرات ظلمت” دنياي تازه اي از فلسفه ي غرب در مقابل من گشود. آشنايي با دنياي “هرمنوتيك” و “مكتب انتقادي و فرانكفورت” در ايران بيش از هركس مديون زحمات اين استاد است.
22- در ادامه ي مطلب قبل، لازمست به يك استاد پر حاشيه هم اشاره كنم؛ دكتر حسين بشيريه با دو جلد كتاب تاريخ انديشه ي سياسي (ماركسيستي و محافظه كاري) و كتاب جامعه شناسي سياسي و البته كتاب لوياتان هابز به عنوان يكي از دو كتاب بنيادي ي علم سياست مدرن و ساير آثار تأليف و ترجمه اش، در حق من و نسل من خدمت بزرگي انجام داده است. ( من هرگز نتوانستم بفهمم چرا چنين آدم آكادميكي اين همه حاشيه ي سياسي داشته است؟!)
23- مسافرت و ايرانگردي يكي از علائق من بوده كه به هر بهانه اي فرصت سفر را از دست نداده ام، اكنون كه نگاه ميكنم، تنها 5 مركز استان است كه هنوز موفق به سفر نشده ام.
24- بوف كور را در نوجواني خواندم، همينطور بسياري از آثار صادق هدايت كه مدام نهي شده بوديم كه اگر بخوانيم “خودكشي” خواهيم كرد! دو سال پيش دوستي كتاب “پيكر فرهاد” معروفي را به دستم داد، روايتي زنانه از بوف كور بود، به اندازه اي لذت بردم كه دوباره هوس كردم بوف كور را شروع كردم، اينبار گويا كتاب ديگري بود !
25- از صادق هدايت كه گفتم بد نيست از صادق چوبك هم بگويم، “انتري كه لوطي اش مرده بود!” چوبك و ” سگ ولگرد” هدايت را در يك روز خواندم، نمي دانم چرا بي اختيار اشك ريختم هر بار! بگذاريد به اين ليست نام “بزرگ علوي” ، “جلال آل احمد” و … را هم اضافه كنم
26- (سلام/خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار….
“حسين پناهي” )
و سكوت مي كنم به احترام روح بزرگش
27- موسيقي براي نسل من معناي خاصي داشت، مخلوطي از لذت، اعتراض خاموش ، گناه و سكوت! در اين ميان من خوشحالم كه هنوز در شرايط روحي ي مختلف مي توانم صداي “فرهاد” را بشنوم. “فريدون فروغي” و البته “داريوش” كه براي نسل من جايگاه ويژه اي داشت.
28- عكاسي ي غير حرفه اي با دوربين موبايل از سرگرمي هاي خاص من است كه مدام در پي يافتن سوژه هستم و عموماً سعي مي كنم عكس هاي لابلاي مطالب وبلاگ را از عكس هاي خودم انتخاب كنم. هر هفته شنبه ها هم براي تماشاي هنر عكاسان و نقاشان و هنرمندان به نگارخانه كمال الدين بهزاد- بلوار كشاورز – ميروم. گهگاه كارهاي فوق العاده اي مي شود در آنجا ديد.
29- تماشاي فيلم از آن عادت هايي است كه هرازگاهي شعله ور شده و هرآنچه در دسترس باشد خصوصاً از سينماي غير هاليوودي، كارتون و فيلم هاي قديم سينماي هند (مثل شعله و سنگام) به طرز افراطي تماشا مي كنم. اينروزها اما فيلم هاليوودي (Leon) و دو فيلم كوتاه در مورد عشق و مرگ (كيشلوفسكي) و كارتون (Up) بسيار ذهن را مشغول كرده اند.
30- آشنايي با دو هنرمند، يكي به شدت مدرن وغربي (مايكل جكسون) ، ديگري كاملاً وطني و سنتي ( استاد شهريار) ، مرهون زحمات دو دوست متفاوت هستن كه شناخت هر كدام از جهل نسبت به ايشان بسيار بهتر است. در مورد اول باعث مي شود از دنياي رسانه و شايعات فراتر بروي و با “مايكل”ي آشنا بشي كه تا كنون فقط از زبان ديگران افسانه شنيده اي، در مورد دوم با شاعري درويش مسلك اما عاشق، با غزلياتي بي نظير، آشنا مي شوي كه تاكنون غبار رسانه ها و چند شعر معروفش نگذاشته است جز سايه اي از آن بشناسي.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن 1: ترتيب شماره ها اتفاقي است!
پ ن 2: ممنون بخاطر حوصله ي شما در خواندن اين پست بسيار طولاني!
واژه هاي شما