پيش درآمد:
امروز ياد اين شعر جسين پناهي ي عزيز افتادم، اينكه چقدر سلام هامون بي ارزش شده ، اونقدر كه هرگز سعي نمي كنيم با “خداحافظ” – بحثم روي واژه ها نيست – حرمتش رو حفظ كنيم .
تا وقتي نيازي هست به ديگري؛ تا زماني كه احساس مي كنيم كسي به دردي مي خوره؛ به رساترين شكل “سلام” نثارش مي كنيم اما به محض اينكه به نتيجه برسيم كه اشتباه كرديم سعي ميكنيم به هر شكلي از زير بار گفتن “خداحافظ” در بريم،
بي محلي مي كنيم، جواب پيام ها و مسيج ها و ايميل هاي هم رو نمي ديم، تلفن هم رو بي پاسخ ميذاريم و به هزار ترفند با زبان بي زباني هم رو مي پيچونيم در حاليكه با گفتن يك “خداحافظ” – حتي بي هيچ توضيح اضافه اي – مي تونيم به اون طرف بفهمونيم كه: « آقا يا خانم عزيز ديگه كاري با هم نداريم» ، « سلامي بود كه با خداحافظ تمام شد». و اما شعر حسين پناهي ي عزيز:
سلام , خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار….
درآمد:
در پست قبل مقدمه اي – به قول دوستي – بس طولاني در مورد “دردسر قصه ي ما” نوشتم و حالا “قصه ي ما”:

آب که در مشرق زمین مایه ی حیات و نماد زایش است در کویر عامل همبستگی و همزیستی نیز هست چنانکه در کویر هر جا چاه آبی پیدا شود “آبادی” نیز در کنار آن بنا می شود و برعکس هر زمان چاه آب خشک شود، در اندک زمان چیزی جز نام آبادی باقی نمی ماند و روستا تبدیل به ویرانه ای می شود، متروک!
مأمن دیروز انسان ها سرپناه جانوران و راهزنان و قاطعان طریق می شود. پس آب؛ امنیت هم بود (و چه بسا هست هنوز)
القصه! در روستای زادگاه اجداد من، در دل بیابان های خشک و سوزان شرق کشورمان ، سالیانی پیش از این دیو خشکسالی چهره برافروخت و تنها قنات روستا را خشکاند. زمین بی آب شد و خشکی تنها مفهومِ جاری شد. آسمان هم نبارید و بر عطش خاک افزود ، باغچه ها و باغ ها در دل بهار خزان زده شدند. همینطور چارپایان و طیوران و از همه غمناکتر؛ انسان.
کدخدای ده اجداد من تصمیم گرفت چاره ای بیندیشد و دوباره آب و آبادانی و امنیت را برگرداند، اقدام برای احیاء دوباره ی “مادرْ چاه”* حاصل این تدبیر بود، تلاشی برای کشف دوباره ی مایع بهشتی.
متبحرترین مقنّی ها و چاه کن های آن حوالی استخدام شدند، با حقوقی بسیار فراتر از دستمزد های مرسوم، شرایطی چنان عالی که متبحرترین ها را به میدان رقابت آورد، در تمام آبادی های اطراف هر کجا چاه کن معروفی بود به زادگاه اجدادی ما آمد و کدخدا از میان همه سه تن از بهترین ها را انتخاب نمود و چیره دست ترین شان را نیز به سرپرستی گمارد، بیش از بیست نفر نیروی ماهر و نیمه ماهر کارشان را با جدیت تمام – شبانه روز –آغاز نمودند ، اهالی ی روستا هم سنگ تمام گذاشتن در پذیرایی از این لشکریان نبرد مرگ و زندگی.
یک ماهی گذشت و از آب خبری نشد، نیروی بیشتری استخدام کردند و بخت شان را با حفر چاه های دیگر هم آزمودند، ماه دوم هم گذشت دریغ از کوچکترین نَمباری بر خاک!
در میانه ی ماه سوم “پیر چاه کن ها” به حکم تجربه گفت: « در این زمین تا ده فرصخ آنسوتر هیچ آبی نخواهد جوشید، و ادامه ی کار تنها تلف کردن عمر است و انرژی و اموال روستائیان » .
بزرگ روستا این سخن “اوستا مقنّی” را به حساب درخواست اضافه حقوق گذاشت و ضمن افزایش دستمزدها خواست یک ماه دیگر هم کار ادامه یابد، “اوستا” هم بازگشت و به کارش ادامه داد. ماه سوم به پایان رسید و باز از آب خبری نبود. گویی دیو خشکی تا عمق جان کویر رسوخ کرده بود.
دگر بار “پیر چاه کن ها” به دیدار کدخدا رفت و گفت:
« ادامه ی کار ادامه ی بیهودگی و روزمرگی است، این زمین آب ندارد. تقدیر چنین نگاشته شده است. انسان با تمام توانایی ها و جهانگیری هاش هم در نهایت چاره ای جز تسلیم در برابر آنچه مقدّر است ندارد. پس دیگر چاره ای نیست مگر توکل به آسمان »
اینبار بزرگ روستا دستی به ریش کشید و گفت:
« مگر از نظر حقوق و مزایا مشکلی دارید؟! آیا ساعت استراحت و تفریح تان کم است؟! وضع خورد و خوراکتان بد است؟! نیروی کار کم دارید؟! واقعاً مشکلتان چیست؟! »
بزرگ “چاه کن ها” خندید و گفت:
« مشکل این است: زمین آب ندارد! »
کدخدا گفت:
« برای شما که نان دارد اگر برای ما آب ندارد، هر چقدر که بخواهید مزایای تان را افزایش می دهم، شما به کارتان ادامه دهید، گو اینکه هرگز آبی نجوشد » .
بزرگ چاه کن ها جواب داد:
« درست است که شرایط ما اینجا بسیار بهتر است از جاه های دیگر، درست است که دستمزد شما بیش از دستمزد دیگران است و ما اینجا از هیچ نظر چیزی کم نداریم اما تمام اینها لذت لحظه ی فوران آب از چاه را ندارد.
دستمزد هرقدر زیاد باشد یا بزودی تمام می شود و اگر هم بماند باز چشم طمع انسان پر شدنی نیست اما آنچه ماندگار است و هرگز فراموش نمی شود همان جوشش آب از چاه است.
پول حاصل کار ما نیست بلکه مایه ی کار ماست. چاه بی آب را “گور کن” می کَنَد، نه مقنّی! »
فردای آن روز چاه کن پیر برای همیشه از آنجا رفت و کدخدا مقنّی ی کار کشته ی دیگری را استخدام کرد، اما او هم بیش از دو ماه دوام نیاورد و رفت و باز چاه کَن تازه ای بر کار گمارده شد …. !
****
یک سال بعد کدخدای روستای خالی ی ما به عنوان آخرین نفر به قصد شهر بار سفر بست در حالیکه بیش از 10 مقنّی بر زمین کار کرده بودند و هیچ کدام بیشتر از دو ماه دوام نیاورده بودند .
تقدیر آن آبادی خشکی بود و سال های بعد “گور کن” ها گورستانی آرام برای اجساد مرده های آبادی های دیگر ساختند.
****
حرف آخر:
اکنون حکایت گروه [...] است و مانورهای گاه به گاه [...] که از قضا نه آب دارد و نه نان !!
از وقتی که گذاشتید سپاسگذارم !

پس درآمد:
روسري رقصنده با باد مي روي در ياد بر بند رخت
مائيم كه مي دويم از پي ي باد
يا نمي دويم از پي ي باد
يا مي رويم از ياد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* : “مادرْ چاه” اصطلاحي است كه از زبان مقنّي هاي محلي شنيده ام. گويا منظورشان عميق ترين چاهي بود كه به آب مي رسيد و اين آب را بوسيله ي چاه هاي ديگر كه همه به چاه مادر وصل بود هدايت مي كردند .
[...] : سانسور توسط خودم صورت گرفته است !