مقدمه:
فرض كن چه حالي داري وقتي از همه ي دنيا و آدم هاي غيرمجازي ش بريدي و تك و تنها خودت رو غرق كتاب هات كردي و تنها رفيق شفيقت هم اينترنت و آدم هاي حقيقي ي دنياي مجازي ي كه يكباره با حالت سرماخوردگي از خواب پا ميشي و هر كار ميكني انرژي ي رفتن سر كار رو نمي توني درونت پيدا كني پس ناچار به خوابت ادامه ميدي تا ….
نزديكاي ظهر با كابوس از خواب مي پري و اول سراغ تلفن مي ري و زنگ ميزني به محل كارت كه اطلاع بدي هنوز زنده اي و اميد به بازگشت داري پس ميز و صندلي و از همه مهمتر رديف حقوقي ات رو كسي تصاحب نكنه – البته اگه تا الان نكرده باشه! – چيزي كه زياده نورچشمي هاي كركس مأب!
بعد لنگون لنگون ميري سراغ اينترنت كه از دوستات خبر بگيري، مي بيني كه اي داد – به حكم تكرار همون داستان سه پلشك آيد و زن زايد و مهمان ز در آيد و الخ – اينترنت هم قطع شده پس چاره اي نيست مگر كتاب كه اون هم بدون چاي و اون بدون سيگار ادامه پذير نيست پس تنها گزينه ي ممكن – ولو نامطلوب – خوابيدن است و لاغير!
خواب و البته اميد به اينكه ويروسي كه آلوده ات كرده – شايد هم آلوده اش شدي! – از نوع خوكي نبوده باشه و در هر حال پيش از اينكه از پا دَرِت بياره خودش از پا در بياد ….
پنج روزي به اين منوال در تنهايي مطلق گذشت و تنها به معجزه ي عسل تازه ي اردبيل و ليموي ترش شيراز تاب آوردم در حاليكه نگران “مأموريت ويژه”اي بودم كه اين چند روز بايد از طرف محل كارم ميرفتم و اين مريضي مانع حضورم شده بود.
از طرفي هم خوشحال بودم كه در چنين برنامه ي بي خاصيت و بودجه حروم كني لااقل براي يك بار هم كه شده شركت نداشتم اما خبر رسيد با يك جابجايي از طرف “رئيس كوچيك” برنامه ي من به هفته ي دوم منتقل شده و از اولين روز حضورم بايد دوباره تن به كاري بدهم كه در بيهودگي اش كوچكترين شبهه اي وجود نداره – البته بماند كه براي بزرگان منافع ديگري دارد يا نه! – اين رو واقعن نمي دونم هرچند جسته گريخته حرف و حديث هايي شنيده ام. بگذريم
القصه! اولين روز بازگشتم به محل كار در حاليكه هنوز چنانكه بايد دوران نقاهت به سر نيامده بود متوجه تغييرات توأم با غضبي از طرف “رئيس كوچك” شدم، تمام كارهايم برگشت خورده بود، با تمام برنامه هايي كه ريخته بودم مخالفت شده بود، اسمم به كل از مأموريت ويژه حذف و از اساس از بخشي به بخش ديگر منتقل شده بودم ….

مسئول مستقيمم با حالتي بغض آلود پرسيد: “تو در خواست جابجايي داده بودي؟”
گفتم: “وسط سال؟! مگه ديوانه ام؟!”
گفت: “قبلن دلت مي خواست جابجا بشي آخه؟!”
گفتم: “اون اول سال بود اما بعدش صحبت كرديم و قرار شد بمونم”
گفت: “پس چرا دستور جابجايي ات رو داده اين آدم [...]؟!”
گفتم: “خوب چون خودت ميگي [...] هست ديگه! اما صبر كن ببينم! قصه!”
گفت: “كدوم قصه؟! قصه ي چي؟!”
گفتم: “همون قصه اي كه براي “رئيس بزرگ”نوشتم ديگه! آخ! آخ! اصلن يادم نبود! روز آخري كه داشتم ميرفتم خونه – قبل از مريضي – يه دفعه دستور نظامي (!) آمد و برنامه ي مأموريت ابلاغ شد . من هم كه اصلن باورم نمي شد دوباره قراره در اين سطح بودجه ي مملكت به باد بره و هيچ نتيجه اي عايد هيچ كس نشه، ياد حكايتي قديمي افتادم كه هميشه پدر بزرگم نقل مي كرد، آخر وقت كه سرم خلوت شد به صورت داستان اون حكايت قديمي رو نوشتم و روي سيستم فرستادم براي “رئيس بزرگ” تا اگه نمي دونه بدونه دوباره همون برنامه اي كه بهش گفته بوديم قبلن هيچ اثري نداره و در ظاهر انگار قبول كرده بود، دوباره داره برگزار ميشه”
گفت: “پس توي اين مدت كه مريض بودي داستانت رو به “رئيس كوچيك” نشون داده و اونم تصميم گرفته بايكوتت كنه، درسته؟! شايد هم جفتشون با هم به اين نتيجه رسيدن؟!”
گفتم: ” از “رئيس بزرگ” بعيد بود اما خوب …!”
گفت: “حالا داستانت چي هست؟ بده ما هم بخونيم”
فعلن اين مقدمه رو داشته باشين به عنوان دلايل تأخير طولاني ام تا داستان رو به زودي بذارم روي وبلاگ، بلاخره بعد از اين مدت تأخير بايد جبران كنم و زودتر آپ كنم ديگه نه؟!
و سختي هاي پائيز گذشت
