نگاشته شده توسط: امير | ژانویه 1, 2010

پائيز(3)

چقدر شاد شدم وقتي ديدم پائيز رفت

وقتي آخرين برگ زرد درخت انجيرم افتاد

آخرين خش خش زير پايم را آزرد

خون خشك برگ كف كفشم را خيس كرد

وقتي آخرين برگ تقويم پائيز را كَندَم

خوني بهار گونه رگ هايم را پر كرد

پاهايم سست شد

چشم هايم بي اختيار بسته شد

انگار مورفين سپيد زمستان در رگ هايم تزريق شد

و من از خماري ي زرد پائيز رها شدم

پائيز

پائيز

پائيز

چقدر از رفتنت شادم

تنها پيچ سردِ زمستان مانده ست تا بهارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اول:
نوشته هاي پائيز ، پائيز (2) و نوشته ي حاضر را نمي توان شعر ناميد، تنها مجموعه اي جملات پراكنده هستند كه بي هيچ قاعده اي به ذهن رسيده اند و تنها در يك نكته مشتركند: “حس نفرت نگارنده از تجربه هاي پائيزي اش” !

دوم:
شب يلدا گذشت و عيد كريسمس رسيد، هر دوش مبارك. (هميشه شب چله و كريسمس را با برف دوست داشتم، امسال هر دو بدون برف گذشت!)

سوم:
سكوت لحظه هايم را دوست دارم، به تنهايي ام عادت كرده ام و ازش لذت مي برم تنها فقدان يك همراه گاهي آزار دهنده است كه آنهم بسيار شيرين تر است از همراهي با هر رفيق نيمه راه يا ابليس صفتاني كه از قضا فراوانند، اما عجب گوهري است “رفيق” در اين روز ها !

چهارم:
دلم براي وطنم سخت مي تپد، نگران چرخدنده ي خشونت و توليد و باز توليد آن هستم
چه چشم اندازي مي توان داشت وقتي گلوله و سنگ بين ما حَكَم باشد؟!
دلم براي وطنم مي تپد، هر چند اين وطن …. !

نگاشته شده توسط: امير | نوامبر 28, 2009

قصه ي ما

پيش درآمد:
امروز ياد اين شعر جسين پناهي ي عزيز افتادم، اينكه چقدر سلام هامون بي ارزش شده ، اونقدر كه هرگز سعي نمي كنيم با “خداحافظ” – بحثم روي واژه ها نيست – حرمتش رو حفظ كنيم .

تا وقتي نيازي هست به ديگري؛ تا زماني كه احساس مي كنيم كسي به دردي مي خوره؛ به رساترين شكل “سلام” نثارش مي كنيم اما به محض اينكه به نتيجه برسيم كه اشتباه كرديم سعي ميكنيم به هر شكلي از زير بار گفتن “خداحافظ” در بريم،

بي محلي مي كنيم، جواب پيام ها و مسيج ها و ايميل هاي هم رو نمي ديم، تلفن هم رو بي پاسخ ميذاريم و به هزار ترفند با زبان بي زباني هم رو مي پيچونيم در حاليكه با گفتن يك “خداحافظ” – حتي بي هيچ توضيح اضافه اي – مي تونيم به اون طرف بفهمونيم كه: « آقا يا خانم عزيز ديگه كاري با هم نداريم» ، « سلامي بود كه با خداحافظ تمام شد». و اما شعر حسين پناهي ي عزيز:

سلام , خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار….

درآمد:
در پست قبل مقدمه اي – به قول دوستي – بس طولاني در مورد “دردسر قصه ي ما” نوشتم و حالا “قصه ي ما”:

آب که در مشرق زمین مایه ی حیات و نماد زایش است در کویر عامل همبستگی و همزیستی نیز هست چنانکه در کویر هر جا چاه آبی پیدا شود “آبادی” نیز در کنار آن بنا می شود و برعکس هر زمان چاه آب خشک شود، در اندک زمان چیزی جز نام آبادی باقی نمی ماند و روستا تبدیل به ویرانه ای می شود، متروک!

مأمن دیروز انسان ها سرپناه جانوران و راهزنان و قاطعان طریق می شود. پس آب؛ امنیت هم بود (و چه بسا هست هنوز)

القصه! در روستای زادگاه اجداد من، در دل بیابان های خشک و سوزان شرق کشورمان ، سالیانی پیش از این دیو خشکسالی چهره برافروخت و تنها قنات روستا را خشکاند. زمین بی آب شد و خشکی تنها مفهومِ جاری شد. آسمان هم نبارید و بر عطش خاک افزود ، باغچه ها و باغ ها در دل بهار خزان زده شدند. همینطور چارپایان و طیوران و از همه غمناکتر؛ انسان.

کدخدای ده اجداد من تصمیم گرفت چاره ای بیندیشد و دوباره آب و آبادانی و امنیت را برگرداند، اقدام برای احیاء دوباره ی “مادرْ چاه”* حاصل این تدبیر بود، تلاشی برای کشف دوباره ی مایع بهشتی.

متبحرترین مقنّی ها و چاه کن های آن حوالی استخدام شدند، با حقوقی بسیار فراتر از دستمزد های مرسوم، شرایطی چنان عالی که متبحرترین ها را به میدان رقابت آورد، در تمام آبادی های اطراف هر کجا چاه کن معروفی بود به زادگاه اجدادی ما آمد و کدخدا از میان همه سه تن از بهترین ها را انتخاب نمود و چیره دست ترین شان را نیز به سرپرستی گمارد، بیش از بیست نفر نیروی ماهر و نیمه ماهر کارشان را با جدیت تمام – شبانه روز –آغاز نمودند ، اهالی ی روستا هم سنگ تمام گذاشتن در پذیرایی از این لشکریان نبرد مرگ و زندگی.

یک ماهی گذشت و از آب خبری نشد، نیروی بیشتری استخدام کردند و بخت شان را با حفر چاه های دیگر هم آزمودند، ماه دوم هم گذشت دریغ از کوچکترین نَمباری بر خاک!

در میانه ی ماه سوم “پیر چاه کن ها” به حکم تجربه گفت: « در این زمین تا ده فرصخ آنسوتر هیچ آبی نخواهد جوشید، و ادامه ی کار تنها تلف کردن عمر است و انرژی و اموال روستائیان » .

بزرگ روستا این سخن “اوستا مقنّی” را به حساب درخواست اضافه حقوق گذاشت و ضمن افزایش دستمزدها خواست یک ماه دیگر هم کار ادامه یابد، “اوستا” هم بازگشت و به کارش ادامه داد. ماه سوم به پایان رسید و باز از آب خبری نبود. گویی دیو خشکی تا عمق جان کویر رسوخ کرده بود.

دگر بار “پیر چاه کن ها” به دیدار کدخدا رفت و گفت:

« ادامه ی کار ادامه ی بیهودگی و روزمرگی است، این زمین آب ندارد. تقدیر چنین نگاشته شده است. انسان با تمام توانایی ها و جهانگیری هاش هم در نهایت چاره ای جز تسلیم در برابر آنچه مقدّر است ندارد. پس دیگر چاره ای نیست مگر توکل به آسمان »

اینبار بزرگ روستا دستی به ریش کشید و گفت:

« مگر از نظر حقوق و مزایا مشکلی دارید؟! آیا ساعت استراحت و تفریح تان کم است؟! وضع خورد و خوراکتان بد است؟! نیروی کار کم دارید؟! واقعاً مشکلتان چیست؟! »

بزرگ “چاه کن ها” خندید و گفت:

« مشکل این است: زمین آب ندارد! »

کدخدا گفت:

« برای شما که نان دارد اگر برای ما آب ندارد، هر چقدر که بخواهید مزایای تان را افزایش می دهم، شما به کارتان ادامه دهید، گو اینکه هرگز آبی نجوشد » .

بزرگ چاه کن ها جواب داد:

« درست است که شرایط ما اینجا بسیار بهتر است از جاه های دیگر، درست است که دستمزد شما بیش از دستمزد دیگران است و ما اینجا از هیچ نظر چیزی کم نداریم اما تمام اینها لذت لحظه ی فوران آب از چاه را ندارد.

دستمزد هرقدر زیاد باشد یا بزودی تمام می شود و اگر هم بماند باز چشم طمع انسان پر شدنی نیست اما آنچه ماندگار است و هرگز فراموش نمی شود همان جوشش آب از چاه است.

پول حاصل کار ما نیست بلکه مایه ی کار ماست. چاه بی آب را “گور کن” می کَنَد، نه مقنّی! »

فردای آن روز چاه کن پیر برای همیشه از آنجا رفت و کدخدا مقنّی ی کار کشته ی دیگری را استخدام کرد، اما او هم بیش از دو ماه دوام نیاورد و رفت و باز چاه کَن تازه ای بر کار گمارده شد …. !

****

یک سال بعد کدخدای روستای خالی ی ما به عنوان آخرین نفر به قصد شهر بار سفر بست در حالیکه بیش از 10 مقنّی بر زمین کار کرده بودند و هیچ کدام بیشتر از دو ماه دوام نیاورده بودند .

تقدیر آن آبادی خشکی بود و سال های بعد “گور کن” ها گورستانی آرام برای اجساد مرده های آبادی های دیگر ساختند.

****

حرف آخر:

اکنون حکایت گروه [...] است و مانورهای گاه به گاه [...] که از قضا نه آب دارد و نه نان !!

از وقتی که گذاشتید سپاسگذارم !

پس درآمد:

روسري رقصنده با باد مي روي در ياد بر بند رخت
مائيم كه مي دويم از پي ي باد
يا نمي دويم از پي ي باد
يا مي رويم از ياد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* : “مادرْ چاه” اصطلاحي است كه از زبان مقنّي هاي محلي شنيده ام. گويا منظورشان عميق ترين چاهي بود كه به آب مي رسيد و اين آب را بوسيله ي چاه هاي ديگر كه همه به چاه مادر وصل بود هدايت مي كردند .

[...] : سانسور توسط خودم صورت گرفته است !

نگاشته شده توسط: امير | نوامبر 10, 2009

دردسر قصه ي ما

مقدمه:
فرض كن چه حالي داري وقتي از همه ي دنيا و آدم هاي غيرمجازي ش بريدي و تك و تنها خودت رو غرق كتاب هات كردي و تنها رفيق شفيقت هم اينترنت و آدم هاي حقيقي ي دنياي مجازي ي كه يكباره با حالت سرماخوردگي از خواب پا ميشي و هر كار ميكني انرژي ي رفتن سر كار رو نمي توني درونت پيدا كني پس ناچار به خوابت ادامه ميدي تا ….

نزديكاي ظهر با كابوس از خواب مي پري و اول سراغ تلفن مي ري و زنگ ميزني به محل كارت كه اطلاع بدي هنوز زنده اي و اميد به بازگشت داري پس ميز و صندلي و از همه مهمتر رديف حقوقي ات رو كسي تصاحب نكنه – البته اگه تا الان نكرده باشه! – چيزي كه زياده نورچشمي هاي كركس مأب!

بعد لنگون لنگون ميري سراغ اينترنت كه از دوستات خبر بگيري، مي بيني كه اي داد – به حكم تكرار همون داستان سه پلشك آيد و زن زايد و مهمان ز در آيد و الخ – اينترنت هم قطع شده پس چاره اي نيست مگر كتاب كه اون هم بدون چاي و اون بدون سيگار ادامه پذير نيست پس تنها گزينه ي ممكن – ولو نامطلوب – خوابيدن است و لاغير!

خواب و البته اميد به اينكه ويروسي كه آلوده ات كرده – شايد هم آلوده اش شدي! – از نوع خوكي نبوده باشه و در هر حال پيش از اينكه از پا دَرِت بياره خودش از پا در بياد ….

پنج روزي به اين منوال در تنهايي مطلق گذشت و تنها به معجزه ي عسل تازه ي اردبيل و ليموي ترش شيراز تاب آوردم در حاليكه نگران “مأموريت ويژه”اي بودم كه اين چند روز بايد از طرف محل كارم ميرفتم و اين مريضي مانع حضورم شده بود.

از طرفي هم خوشحال بودم كه در چنين برنامه ي بي خاصيت و بودجه حروم كني لااقل براي يك بار هم كه شده شركت نداشتم اما خبر رسيد با يك جابجايي از طرف “رئيس كوچيك” برنامه ي من به هفته ي دوم منتقل شده و از اولين روز حضورم بايد دوباره تن به كاري بدهم كه در بيهودگي اش كوچكترين شبهه اي وجود نداره – البته بماند كه براي بزرگان منافع ديگري دارد يا نه! – اين رو واقعن نمي دونم هرچند جسته گريخته حرف و حديث هايي شنيده ام. بگذريم

القصه! اولين روز بازگشتم به محل كار در حاليكه هنوز چنانكه بايد دوران نقاهت به سر نيامده بود متوجه تغييرات توأم با غضبي از طرف “رئيس كوچك” شدم، تمام كارهايم برگشت خورده بود، با تمام برنامه هايي كه ريخته بودم مخالفت شده بود، اسمم به كل از مأموريت ويژه حذف و از اساس از بخشي به بخش ديگر منتقل شده بودم ….

A+liberdade+%C3%A9+um+risco+-+Cartaz00

مسئول مستقيمم با حالتي بغض آلود پرسيد: “تو در خواست جابجايي داده بودي؟”
گفتم: “وسط سال؟! مگه ديوانه ام؟!”
گفت: “قبلن دلت مي خواست جابجا بشي آخه؟!”
گفتم: “اون اول سال بود اما بعدش صحبت كرديم و قرار شد بمونم”
گفت: “پس چرا دستور جابجايي ات رو داده اين آدم [...]؟!”
گفتم: “خوب چون خودت ميگي [...] هست ديگه! اما صبر كن ببينم! قصه!”
گفت: “كدوم قصه؟! قصه ي چي؟!”
گفتم: “همون قصه اي كه براي “رئيس بزرگ”نوشتم ديگه! آخ! آخ! اصلن يادم نبود! روز آخري كه داشتم ميرفتم خونه – قبل از مريضي – يه دفعه دستور نظامي (!) آمد و برنامه ي مأموريت ابلاغ شد . من هم كه اصلن باورم نمي شد دوباره قراره در اين سطح بودجه ي مملكت به باد بره و هيچ نتيجه اي عايد هيچ كس نشه، ياد حكايتي قديمي افتادم كه هميشه پدر بزرگم نقل مي كرد، آخر وقت كه سرم خلوت شد به صورت داستان اون حكايت قديمي رو نوشتم و روي سيستم فرستادم براي “رئيس بزرگ” تا اگه نمي دونه بدونه دوباره همون برنامه اي كه بهش گفته بوديم قبلن هيچ اثري نداره و در ظاهر انگار قبول كرده بود، دوباره داره برگزار ميشه”
گفت: “پس توي اين مدت كه مريض بودي داستانت رو به “رئيس كوچيك” نشون داده و اونم تصميم گرفته بايكوتت كنه، درسته؟! شايد هم جفتشون با هم به اين نتيجه رسيدن؟!”
گفتم: ” از “رئيس بزرگ” بعيد بود اما خوب …!”
گفت: “حالا داستانت چي هست؟ بده ما هم بخونيم”

فعلن اين مقدمه رو داشته باشين به عنوان دلايل تأخير طولاني ام تا داستان رو به زودي بذارم روي وبلاگ، بلاخره بعد از اين مدت تأخير بايد جبران كنم و زودتر آپ كنم ديگه نه؟!

نگاشته شده توسط: امير | اکتبر 14, 2009

پائيز (2)

281120081002و سختي هاي پائيز گذشت
و به پائيز عادت كرديم

غرق شديم زردي ي هزار رنگش را

يادمان رفت صداي چكاوك و كوچ پرستو ها را

دل به خش خش برگ ها داديم

از ياد برديم سبزي شان را

انجيرهاي خشك

برگ هاي زرد

عادت به هزار رنگي

خشكي

خواب

و مرگ

سختي هاي پائيز نگذشت

ما به پائيز عادت كرديم

و زمستان را به انتظار نشستيم

نگاشته شده توسط: امير | سپتامبر 7, 2009

پائيز

nim paeiz

آواي غمناك پائيز در دور دست

چه نزديك به گوش مي رسد

بوي سردِ خزاني تازه

بوي ماه مهر

خاطرات نامهربان

بوي تلخ آغاز مدرسه

دغدغه ي كفش – كيف

شلوار – شهريه

كوچ – كرايه

اجاره

غربت – غريبه

سيگار

سيگار

سيگار

آواي غمناك پائيز

دوردستِ نزديك

برگ هاي بي جان

معلم هاي خمار

دانش آموزان نشئه

فريادي از جنس سكوت

پائيز

پائيز

پائيز

نگاشته شده توسط: امير | آگوست 24, 2009

رمضان – زنان – دو نقطه

رمضان:
فرارسيدن ماه رمضان را دوست دارم البته با رويكردي متفاوت از تبليغات رسمي و مذهبي
در قدم اول اين را نمي توانم انكار كنم كه بخشي از اين دوست داشتن بر مي گردد به دوران خوش كودكي و ماه رمضان هاي بي دغدغه كه عمدتاً بوي زولبيا و باميه با خود داشت و در بخشي از آن طعم ترش ريواس و ظهر گرمازده ي تابستان همراه با خُنُكاي هنگامه ي افطار در زادگاه كويري ام كه تمام گرماي طاقت فرساي روزهايش با آغاز عصر و شب به سرماي شبانه اي تبديل مي شد كه روحِ گرمازده ات را جاني دوباره مي بخشيد. انگار قطعه اي از بهشت در دل جهنم سوزان پديد مي آمد و باز با طلوع خورشيد محو مي گشت!

2189654647_38c8a8f86f

اما علاقه ام به رمضان علّتي ديگر و چه بسا مهمتر دارد، چيزي فراتر از خاطره اي شخصي؛ علّتي اجتماعي كه هر لحظه ذهنم را به خود مشغول مي كند، هر روز هنگام افطار مرا به خيابان و گشت و گذار در احوال مردم مي كشاند و در عالم درون همصحبتم مي كند با اين خلق بي شمار!

آنچه كه در ذهن خودم “شكستن عادت” و “بحران عقلانيت سرمايه داري” ناميده ام .

ماه رمضان هر ساله – به بركت زندگي در سايه ي حكومت ايدئولوژيك اسلامي – نظم حاكم بر زندگي ي روزمره ي تمام ايرانيان را مي شكند، عادات همگان را دستخوش تغيير مي كند و عقلانيت حاكم را به چالش مي كشد.
نظمي كه ابر و باد و مه و خورشيد و فلكِ جهان سرمايه داري سعي در طبيعي (بخوانيد طبيعت ثانويه!!) جلوه دادنش دارد، يك ماه تمام بخاطر يك فريضه ي ديني در هم مي شكند.
در هم شكستني كه كمترين خاصيتش مي تواند اين باشد : «نظمي كه جاري بود نظمي طبيعي همچون طلوع هر روزه ي خورشيد از مشرق نبود كه نشود تغييرش داد!»
اگر يك ماه تمام توانستيم با نظمي متفاوت زندگي كنيم لابد مي توانيم نظم هاي ديگر را هم تجربه كنيم بي انكه لطمه اي اساسي به زندگي ي مان وارد شود.
ماه رمضان نمايي ازين واقعيت است كه « جهان ديگري هم ممكن است، جهاني كه مي تواند بهتر از اين جهان باشد. جهاني توأم با نظمي عادلانه و زندگي اي انساني. »
ماه رمضان را دوست دارم چون آرامش باتلاق گونه ي زندگي را به هم ميريزد و در دلش مي تواند نشانه اي از دريا شدن داشته باشد ….

زنان:
معرفي ي كابينه ي دولت احمدي نژاد و معرفي ي سه زن براي تصدي پست وزارت، در هفته هاي گذشته، يك بار ديگر ذهنم را درگير مفهوم “فمينيسم” و معناي اين واژه كرد.
بار ديگر در مقابل اين سوال مهم قرار گرفتم كه آيا فمينيسم به معناي زن سالاري و حكومت زن ها – فارغ از بعد كيفي ي قضيه – است؟ يا بايد به نحوي پاي مسائل كيفي را هم به ميان كشيد و بين جنس با جنسيت تفاوت گذاشت؟
به عبارتي آيا زن بودن با زنيّ يت و زنانگي يكسان است؟
حكومت زن ها مساوي است با حكومت زنانه؟

به گمان من جنس با جنسيّت متفاوت است و صرف حضور زن در قدرت نمي تواند به مفهوم حكومت زنانه باشد.
فمينيسم هم به معناي زنانه سالاري است و نه زن سالاري هر چند ديدگاه هاي متنوعي در اين خصوص وجود دارد اما چنين روايتي از فمينيسم است كه مي تواند با انسان سالاري هماهنگ باشد.

نگاشته شده توسط: امير | آگوست 6, 2009

و من آمدم

يك سال ديگر از عمر مجازي ام گذشت و من دو ساله شدم

اولين بار نوشتن در جهان مجازي را در پرشين بلاگ شروع كردم و چند ماه بعد كه سايت هك شد به بلاگفا كوچيدم

از سيستمش راضي بودم، محسن هم به من پيوست و بيش از يك سال در آنجا نوشتيم

tirehgan.blogfa.com

مدتي است باز دلم هواي تغيير مي خواهد

شنيدم بلاگفا حافظ اسرار نبوده است،

شنيدم و شايد شايعه بود كه گفتند بلاگفا محتواي وبلاگ آنان كه اعتراض كردند، به بازجوي شان سپرده است،

دلم چركين شد، شنيدم پيام هاي خصوصي ي ديگران فاش شده در آنجا

و باز دلم تغيير مي خواست

پس دوباره اثاث كشي كردم، اينبار ورد پرس و همچنان “تيره گان” – نامي براي آنان كه روزگارشان تيره است !

چنانكه مي تواند تيره نباشد

مي توانيم تيره نباشيم

در اين وبلاگ هم به سياق گذشته “نوك مگسكِ” قلمم “زيرِ نقاط سياهِ” اجتماع را نشانه خواهد رفت و كمتر سياسي – به معناي دولت گرايي كلمه – خواهد بود.

از خودم هم خواهم نوشت باز

از غرولندهاي جماعت روشنفكر شهر نشين،

از قيلوله هاي نابهنگام شبانه ام در سحرگاه!

اگر متني جوشيد يا شعري كوشيدم و آمد

و باز هم خواهم نوشت

اينجا

اكنون

تا هميشه !

سبز بمانيد و بهاري

تا بعد

نگاشته شده توسط: امير | ژوئن 4, 2009

به زودي

سلام

صداي تپش مي آيد

تپش آغازين قلب يك نوزاد

تيك تاك

تيك تاك ثانيه ها

آغاز رويش گل ابريشم

چوب، كاغذ، ذغال، مداد

نور، كي برد، رنگ، وردپرس

رويش دوباره ي تيره گان

اين بار در ورد پرس

به زودي

دسته‌ها