نگاشته شده توسط: امير | نوامبر 10, 2009

دردسر قصه ي ما

مقدمه:
فرض كن چه حالي داري وقتي از همه ي دنيا و آدم هاي غيرمجازي ش بريدي و تك و تنها خودت رو غرق كتاب هات كردي و تنها رفيق شفيقت هم اينترنت و آدم هاي حقيقي ي دنياي مجازي ي كه يكباره با حالت سرماخوردگي از خواب پا ميشي و هر كار ميكني انرژي ي رفتن سر كار رو نمي توني درونت پيدا كني پس ناچار به خوابت ادامه ميدي تا ….

نزديكاي ظهر با كابوس از خواب مي پري و اول سراغ تلفن مي ري و زنگ ميزني به محل كارت كه اطلاع بدي هنوز زنده اي و اميد به بازگشت داري پس ميز و صندلي و از همه مهمتر رديف حقوقي ات رو كسي تصاحب نكنه – البته اگه تا الان نكرده باشه! – چيزي كه زياده نورچشمي هاي كركس مأب!

بعد لنگون لنگون ميري سراغ اينترنت كه از دوستات خبر بگيري، مي بيني كه اي داد – به حكم تكرار همون داستان سه پلشك آيد و زن زايد و مهمان ز در آيد و الخ – اينترنت هم قطع شده پس چاره اي نيست مگر كتاب كه اون هم بدون چاي و اون بدون سيگار ادامه پذير نيست پس تنها گزينه ي ممكن – ولو نامطلوب – خوابيدن است و لاغير!

خواب و البته اميد به اينكه ويروسي كه آلوده ات كرده – شايد هم آلوده اش شدي! – از نوع خوكي نبوده باشه و در هر حال پيش از اينكه از پا دَرِت بياره خودش از پا در بياد ….

پنج روزي به اين منوال در تنهايي مطلق گذشت و تنها به معجزه ي عسل تازه ي اردبيل و ليموي ترش شيراز تاب آوردم در حاليكه نگران “مأموريت ويژه”اي بودم كه اين چند روز بايد از طرف محل كارم ميرفتم و اين مريضي مانع حضورم شده بود.

از طرفي هم خوشحال بودم كه در چنين برنامه ي بي خاصيت و بودجه حروم كني لااقل براي يك بار هم كه شده شركت نداشتم اما خبر رسيد با يك جابجايي از طرف “رئيس كوچيك” برنامه ي من به هفته ي دوم منتقل شده و از اولين روز حضورم بايد دوباره تن به كاري بدهم كه در بيهودگي اش كوچكترين شبهه اي وجود نداره – البته بماند كه براي بزرگان منافع ديگري دارد يا نه! – اين رو واقعن نمي دونم هرچند جسته گريخته حرف و حديث هايي شنيده ام. بگذريم

القصه! اولين روز بازگشتم به محل كار در حاليكه هنوز چنانكه بايد دوران نقاهت به سر نيامده بود متوجه تغييرات توأم با غضبي از طرف “رئيس كوچك” شدم، تمام كارهايم برگشت خورده بود، با تمام برنامه هايي كه ريخته بودم مخالفت شده بود، اسمم به كل از مأموريت ويژه حذف و از اساس از بخشي به بخش ديگر منتقل شده بودم ….

A+liberdade+%C3%A9+um+risco+-+Cartaz00

مسئول مستقيمم با حالتي بغض آلود پرسيد: “تو در خواست جابجايي داده بودي؟”
گفتم: “وسط سال؟! مگه ديوانه ام؟!”
گفت: “قبلن دلت مي خواست جابجا بشي آخه؟!”
گفتم: “اون اول سال بود اما بعدش صحبت كرديم و قرار شد بمونم”
گفت: “پس چرا دستور جابجايي ات رو داده اين آدم [...]؟!”
گفتم: “خوب چون خودت ميگي [...] هست ديگه! اما صبر كن ببينم! قصه!”
گفت: “كدوم قصه؟! قصه ي چي؟!”
گفتم: “همون قصه اي كه براي “رئيس بزرگ”نوشتم ديگه! آخ! آخ! اصلن يادم نبود! روز آخري كه داشتم ميرفتم خونه – قبل از مريضي – يه دفعه دستور نظامي (!) آمد و برنامه ي مأموريت ابلاغ شد . من هم كه اصلن باورم نمي شد دوباره قراره در اين سطح بودجه ي مملكت به باد بره و هيچ نتيجه اي عايد هيچ كس نشه، ياد حكايتي قديمي افتادم كه هميشه پدر بزرگم نقل مي كرد، آخر وقت كه سرم خلوت شد به صورت داستان اون حكايت قديمي رو نوشتم و روي سيستم فرستادم براي “رئيس بزرگ” تا اگه نمي دونه بدونه دوباره همون برنامه اي كه بهش گفته بوديم قبلن هيچ اثري نداره و در ظاهر انگار قبول كرده بود، دوباره داره برگزار ميشه”
گفت: “پس توي اين مدت كه مريض بودي داستانت رو به “رئيس كوچيك” نشون داده و اونم تصميم گرفته بايكوتت كنه، درسته؟! شايد هم جفتشون با هم به اين نتيجه رسيدن؟!”
گفتم: ” از “رئيس بزرگ” بعيد بود اما خوب …!”
گفت: “حالا داستانت چي هست؟ بده ما هم بخونيم”

فعلن اين مقدمه رو داشته باشين به عنوان دلايل تأخير طولاني ام تا داستان رو به زودي بذارم روي وبلاگ، بلاخره بعد از اين مدت تأخير بايد جبران كنم و زودتر آپ كنم ديگه نه؟!


پاسخ‌ها

  1. سلام!خوبی داداشی غایب من؟نخوندم باید آف بخونم گفتم سلامی گفته باشم!

  2. خدا بد نده؟الان بهتری؟بیشتر مواظب خودت باش داداش گلم!پسوردم همون قبلیه!اون یکی وبلاگت خصوصی میزلرم!ایشالله دیگه هیچوقت مریض نشی

    • مرسي آبجي آهوي گل
      خوب شدم ديگه آهو جان

  3. سلام دوست عزيزم

    اميدوارم خير باشه… دلم براي نوشته هات تنگ شده بود

    • لطفت مستدام دخت باران عزيز

  4. القصه!!!
    صغری و کبری را دردسر ندهید و القصه را باز گویید لطفا!
    خیلی جالب شد!

    • صبور باش ياسي جان !

      مامان سعيده تون كجاست خانم؟
      خيلي سايه تون سنگين شده
      آهان من نبودم! حق با شماست

  5. سلام
    من احساس شرمندگی مزمن می کنم از اینکه این همه وقت سر نزدم. به هر حال ممنون از اینکه سر زدی. واقعا” از دست این سرماخوردگی جدید باید سر به کوه و بیابون گذاشت. گریبان همه رو گرفته. منتظر بقیه ی داستانم.
    راستی از اونجا که فکر کردم محتوای وبلاگم دیگه جالب نباشه توی یه وبلاگ جدید می نویسم. بهش سر بزنی خوش حال میشم.
    تا بعد.

    • الانم كه اومدي حضورت با ارزشه يكتاي 1تا

  6. آدرسش رو یادم رفت: http://www.dayereh96.blogfa.com

  7. سلام دوست من

    متاسفم شدم از خواندن اين ماجراها…

    جابجايي هاي شغلي که براساس ميل آدم هم نيست گاهي اوقات براي آدم پيامهاي خاصي داره…

    پسر! سرتو بيانداز پائئن عملگي تو بکن!!! لخه تورو به رئيس درافتادن چکار است؟… والله !!! اگر بخواهيم سرکشي کنيم که حسابمان با “رئيس جات محترم” است و … النون و لانون !!!

    شوخي کردم باهات.. خواستم يه کم حالت روبراه شه و بخندي…

    منتظر داستانت هستم عزيز

    • مرسي كيمياي عزيز

  8. سلام آقای امیر خان
    ممنون که سر میزنید هنوز
    این چندمین باره که کامنت میذارم اما ثبت نمیشه !!!!
    شما هم که دچار این ویروس شدید…
    ویروس زیر آب زنی های بزرگ از سمت آدم های کوچیک!
    بودجه این مملکت جز این جایی خرج بشه تعجب داره!
    تا دوباره

    • سلام ارغنون بزرگوار
      روشن كردين وبلاگم رو عزيز
      متاسفانه درماني هم نداره اين ويروس

  9. سلام عزیزم … خدا بد نده دوستم … دیدم جوابم رو ندادی گفتم امیر سابقه نداره جواب نده راستش نگرانت شدم پس بیمار بودی ….خیلی مواظب خودت باش … بقیه داستان رو هم زودتر بنویس که سروپا گوش هستیم…شاد و پیروز باشی

    • مريم عزيزم بازم ممنون بخاطر اينهمه محبت
      بزودي داستان رو ميذارم
      خوبه ببينيم مديراي بزرگوار چقدر نقد پذيرند

  10. [گل]

    نامه ای سبز به آنکه سبز بودن را به من آموخت

    http://www.tavalodino.blogfa.com/post-195.aspx

    [گل]

    • اميد كه سبز بموني رفيق كيميا

  11. درود بر امیر عزیز

    چه عجب فضای مجازی را قدومتون مزین کردید

    انشا… که خوبی دیگه الان؟؟؟؟
    در افتادن با رییس کوچیک و بزرگ خطرناکه!! حتی خطرناک تر از ویروس و… مواظب خودت باش

  12. [گل]

  13. مبانی بومی علم سیاست:
    تا حالا سیاست دسته بیلی شنیدی؟؟؟؟؟؟
    بیا دارم دانش جدید میسازم
    100 در100 وطنی

  14. منتظر خوندن ادامش هستم…راستی ممنونم از نظرتان و کاملا بهتون هم عقیدم

  15. سلام بر آقای تیره گان بعد از کلی وقت!
    می گم ها این پائیز مثل اینکه خیلی بهتون خوش گذشت که دیگه سراغی از وبلاگ بیچاره تان هم نکردید!
    لطفن سرما خوردگی رو بهونه نکنید!
    احیانن چون پائیز عاشقا عاشق تر می شند شمام حال و حوصله نداشتین! در هر حال خیره انشالله
    در ضمن سایه مون خیلی هم سبکه!
    در ضمن تر اینکه سخت نگیرید، همه این مسائل در محیط های کاری و اصلن در همه جا طبیعیه
    به نظرم تو ایران دیگه از هیچی نباید تعجب کنیم!!! مثلان از این حرف منم نباید تعجب کنین!
    راستی مشتاق خوندن آخر قصه هم هستیم حسابی!

    • به به خانم “اونجا وبلاگ است نقطه” سايه تون سبكتر ايشالله تعالي!
      حالا ديگه اگه تعجب كنيم جاي تعجب داره!
      مرسي كه اومدي و نظر دادي

  16. سلام دوست قدیمی
    بابا حال و احوال مارو نمیپرسی
    قبلانا بیشتر یاد ما می کردی

    در هر حال خوبی داداش
    ما که خیلی یه جورایی خوبیم
    آخه تموم شد
    بعد کلی جاروجنجال
    آزااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد شدم

    • سلام غزل جان
      چقدر خوشحالم ازين خبري كه دادي
      آزادي ات مبارك
      اميدوارم حداكثر استفاده رو از شرايط جديدت ببري

  17. سلام…
    خوبید شما؟
    اینجا چقدر متفاوته….
    ممنون ازینکه به وبلاگم اومده بودین و نظر گذاشته بودین راجب قاصدک…
    نظرتون کلی دلگرمم کرد…
    اومدم تشکر کنم….
    شاد باشید و اسمونی

  18. سلام دوباره…
    متفاوت از خیلی نظرا…
    هم قالب وبلاگ همه چیزش حتی نظراش…
    نوشته هاتون…همه خوب بودن..
    راستی شما از کجایین؟
    اسم وبلاگ…
    خیلی برام تازگی و جذابیت داشت…..
    نمیدونم دیگه چجوری توصیف کنم..
    تو یه کلمه عالی بود!

  19. به شدت خوشحالم که آنفولانزاتون به خیر گذشت!

    من دقیقا می فهمم چی می گید.
    و چقدر دلم به حال شما و خودم و امثالهم می سوزه. ریخت و پاش بودجه و به باد دادنش رو که دیگه نگید. می گم شما هم تو شرکت یا موسسه دولتی کار می کنید؟ آخه این جور ریخت و پاش های بی خود و زیر آب زنی و غیره فقط از جاهای دولتی انتظار می ره.
    تو پرانتز : گرچه فک می کنم کم کم داره همه جای این مملکت بی در و پیکر شبیه هم می شه.

    یک توصیه لطفا هر جایی که کار می کنید اعم از دولتی خصوصی غیرانتفاعی فراگیر پیام نور و .. حتما سرتون رو پایین بندازید و به کارتون بچسبید و به هیچ وجه به دنبال اصلاح دیگران نباشید. کلاتون رو دو دستی بچسبید که توی این بل بشو بازار کار همین دوقرونی که در می آریم هم غنیمته!
    از من گفتن بود. چشمک

  20. سلام.
    خدا رو شكر كه سلامتيد.
    منتظر داستان هستم.

  21. مقدمه ای بس طویل…در انتظار اصل مطلب

  22. [...] قبل مقدمه اي – به قول دوستي – بس طولاني در مورد “دردسر قصه ي ما” نوشتم و حالا “قصه ي [...]


یک پاسخ بگذارید

پاسخ شما:

دسته‌ها