چقدر شاد شدم وقتي ديدم پائيز رفت
وقتي آخرين برگ زرد درخت انجيرم افتاد
آخرين خش خش زير پايم را آزرد
خون خشك برگ كف كفشم را خيس كرد
وقتي آخرين برگ تقويم پائيز را كَندَم
خوني بهار گونه رگ هايم را پر كرد
پاهايم سست شد
چشم هايم بي اختيار بسته شد
انگار مورفين سپيد زمستان در رگ هايم تزريق شد
و من از خماري ي زرد پائيز رها شدم
پائيز
پائيز
پائيز
چقدر از رفتنت شادم
تنها پيچ سردِ زمستان مانده ست تا بهارم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اول:
نوشته هاي پائيز ، پائيز (2) و نوشته ي حاضر را نمي توان شعر ناميد، تنها مجموعه اي جملات پراكنده هستند كه بي هيچ قاعده اي به ذهن رسيده اند و تنها در يك نكته مشتركند: «حس نفرت نگارنده از تجربه هاي پائيزي اش» !
دوم:
شب يلدا گذشت و عيد كريسمس رسيد، هر دوش مبارك. (هميشه شب چله و كريسمس را با برف دوست داشتم، امسال هر دو بدون برف گذشت!)
سوم:
سكوت لحظه هايم را دوست دارم، به تنهايي ام عادت كرده ام و ازش لذت مي برم تنها فقدان يك همراه گاهي آزار دهنده است كه آنهم بسيار شيرين تر است از همراهي با هر رفيق نيمه راه يا ابليس صفتاني كه از قضا فراوانند، اما عجب گوهري است «رفيق» در اين روز ها !
چهارم:
دلم براي وطنم سخت مي تپد، نگران چرخدنده ي خشونت و توليد و باز توليد آن هستم
چه چشم اندازي مي توان داشت وقتي گلوله و سنگ بين ما حَكَم باشد؟!
دلم براي وطنم مي تپد، هر چند اين وطن …. !

1. خانه:
آن چنان دوستت دارم
که تاب دیدنت در من نیست!
اکنون که اینچنین،
دست برآورده ای بر آزار خود
باری بدان ای عزیز
در این زمانه
عذاب ماندن ، کم از رنج رفتن نیست…
چراکه گویی سالهاست ترا باخته ام،
خانه ام را،
آری
من سالهاست خانه ام را باخته ام…
***
2.رابطه:
اینچنین بر گور خویش ایستاده ای که منم،
و آنچنان جلادی که تویی،
شعری تمام است نقل ما
باری،
اینچنین سهراب وار که منم
آنچنان سهراب کش که تویی…
***
البته یاد آوری کنم که :
… اگر شعر من
محزون و غم انگیز است،
تو شاد باش
و باور مکن مرا!
فردا که برخستی،
خواهی دید
شب تنها افسانه ای بوده است…
شاد باشی و سربلند
توسط: سیما در ژانویه 1, 2010
در 13:04
پاییز که خیلی قشنکه… مثل همه ی فصل ها…
2010 هم مبارک هر چند الان اصلا احساس سال نو ندارم!
توسط: xبانو! در ژانویه 1, 2010
در 13:49
سلام داداشی کمیاب من!خوبی؟بالاخره از دست پاییز راحت شدی نه؟!اینقد دیر دیر نیا دلم برات تنگ رمیشه!در مورد سفارشت هم شرمنده تهران اصلا آشنایی ندارم!چند تا عکس از آشپزخونم به سفارشت گذاشتم بیا ببین!راستی از فراگیر پیام نور اطلاعی داری؟منظورم ارزش مدرکشه برا فوق میخواستم بدونم!البته میگن تو مدرکش فراگیر ذکر نمیشه!میخواستم واسه زبان ثبت نام کنم!اینجا هم از برف خبری نیست!!اما حسابی بارون میاد فعلا بای!
توسط: آهو در ژانویه 1, 2010
در 16:46
1.پاییز که همیشه میاد و میره دلت پاییزی نمونه 2.منم دلم لک زده واسه یه ذره برف3.انقدر سخت نگیر تنهایی ها هم بزودی تموم میشه مثه پاییز4.دلت واسه این جوونا بسوزه این وطن که وطن بشو نیست
توسط: ستاره در ژانویه 1, 2010
در 19:44
نوشته ات از احساس لبریز بود، امیر جان
سال نو برتو عزیز مبارک، با آرزوی بهترینها
توسط: sara در ژانویه 2, 2010
در 08:07
دلت برای وطنت بتپد. هر چند این وطن…
خوب است که تو هم نگران بازتولید خشونتی و من هم.
روزها همه می گذرند و فقط خاطره می شوند.
توسط: میم در ژانویه 2, 2010
در 11:57
چی بگم.
همه دو رنگ شدن. یا سیاه سیاه، یا سفید.
یا اینوری، یا اونوری.
امان از اینکه خاکستری هم رنگ است!
هیچ کس حرف های دیگری را نمی شنود. فقط می زنیم.
دلم گرفته.
پاییز باشه یا نباشه، تا زمانی که تو بخوای پاییز باشه ، هست. زمانی هم که نخوای، نیست!
وگر نه 4 برگ کاغذ تقویم، نمی تونه بهار تو رو پاییز کنه یا برعکس.
می تونه؟
توسط: yasaman در ژانویه 3, 2010
در 00:59
سلام خوبید شما؟چقدر دیر بهم سر زدین.وبلاگ جدیدتون مبارک.
توسط: زهرا در ژانویه 3, 2010
در 01:14
همیشه به لحظه ها گفته ام
امیدم به آینده استوار است .
شما در پی هم می آئید و می روید
آمدنتان عادی و رفتنتان عادی تر….
به تابستان گفتم، پائیز در راه است
و من به پایکوبی پرداختم.
پائیز آمد و با شادمانی،
نفس کشیدم برگهای هزاررنگش را..
و من زندگی می کردم،
دیروز
امروز
و فردا..
پائیز آمد ومن شاد بودم.
به برگهای قرمز مهــــر گفتم
زمستان را دوست دارم،
برف است و شادی…
برف است وکلی حس های خوب…
برف است و شوق ساختن آدمک برفی،
برف است و شوق ساختن گلوله های برفی و
زدن
به قاب خالی خاطراتم…
آری…
یک قاب عکس ، خالی بود…
یک قاب عکس، رویــــاهای سرکوب شده …
یک قاب عکس، خالی از رویاهای من به عشق…
جای عکسش، هنوز خالی است…
و دراین قاب،
پرنده ها آشیانه ساخته اند و مدام
درآن تخم می گذراند…
دلم در حسرت تصویر تو پوسید !
ولی پرنده ها شادمانه در آن
به زاد و ولد پرداختند…
قاب عکس ، هنوز خالی است…
قاب عکسی پر از لانه های سعادت کبوتر…
راستی ببین!
کبوتر تخم گذاشت…
مژده!
بهار نزدیک است…
کیمیــــــــا
12 دی 88 خورشیدی
شعری از سر امید و دلتنگی های من.
توسط: کیمیـــــــــــا / فریادسکوت در ژانویه 3, 2010
در 10:47
سلام خوبی
چندین بار اومدم سر زدم اما هر کار کردم پیامم ثبت نشد ببخشین
اتفاقا همش به یادتم و پی گیر مطالبت راستش الان ترم سومم تموم شده امتحانامو بدم باید کار پایان نامه مو شروع کنم خیلی به راهنماییت نیاز دارم وقت کردی خبر بده
راستی شمارتو گم کردم برام بذار ممنون
توسط: mona در ژانویه 3, 2010
در 13:48
امیر جان بدو دیگه
کجایی رفیق
رسمش نیستا بدجور درگیری و دغدغه ذهنی دارم واقعا اعصابم خورده بیا بلکه گرهی از کارم گشودی هم فکری و مشورتت رو دریغ نکن شماره یادت نره ها بدو مرسی منتظرم
توسط: mona در ژانویه 3, 2010
در 13:53
انگار پاییز برای همه دردناک است، انگار برای همه پر از تجارب نفتربار است! پیچ زمستان هم اگر به پایان نرسد، حداقل سفیدی اش آرامش بخش تر از خشونت پاییز به نظر می رسد. و چه مضحک زمستانی است که از پاییز بی بخار تر باشد. چه قدر این جملات پراکنده و بی قائده به دلمان نشست. !
این وطن… هرگز برای من وطن نبود؟ بگذارید این وطن دوباره وطن شود؟
رفاقت زودمیاد، زود میره، اما بازم پیداش میشه…
توسط: یکتا در ژانویه 3, 2010
در 22:08
سلام dear guy
ممنون از توجهت، اما دست خودم نیست هر وقت حرف از وطن و جوونای وطن میشه خیلی غمگین میشم…
بازم ممنون شاد باشی و سربلند
( اینجا عکس گل نداره حیف
)
توسط: سیما در ژانویه 4, 2010
در 13:22
[گل]
همه تقدیم تو باد …
http://tavalodino.blogfa.com/post-218.aspx
توسط: کیمیـــــــــــا / فریادسکوت در ژانویه 9, 2010
در 12:11
بسیار زیبا
توسط: bahare در ژانویه 11, 2010
در 07:13
پائيز …امسال …. خيلي بد بود
توسط: مهشيد در ژانویه 12, 2010
در 15:06
salam khubi?
ye negah be rezomam bendaz bebin mishe kari kard?
توسط: mona در ژانویه 12, 2010
در 19:22
shoma khoobid ehyanan?
توسط: یاسمن در ژانویه 17, 2010
در 03:00
تقريبن
توسط: امير در فوریه 6, 2010
در 02:08
سلام بر جناب آقای شاعر
لذت بردیم در حد دکترا
ای بابا پاییز و زمستون و بهار نداره که!
امسال از همون بهار زمستون شد یهو از 22 خرداد!
در ضمن دل همه مون می تپه و همه مون به نوعی نگرانیم
چه قشنگ گفتی که اگه سنگ حکم کند!
موفق باشی و زمستونت قشنگ
توسط: سعیده در ژانویه 18, 2010
در 11:44
pas shenkhti . ama make digar heso hale neveshtan nadarim . rozegare ma khob o bad migzare – shoma che mikoni ? khoshhalam ke hanoz hamon tor poe enerzhi be karet edame midi – dele ma ham be hamin neveshte haye shoma khoshe – khosh bashi baradar jan – samira
توسط: samira در ژانویه 19, 2010
در 12:39
سلام
برای ثبت نوروز به نام پرافتخار کشورمان رای بدهید:
http://www.tavalodino.blogfa.com/post-222.aspx
توسط: کیمیـــــــــــا / فریادسکوت در ژانویه 22, 2010
در 00:28
[گل]
درس های زندگی گاهی از زبان یک سریال تلویزیونی…
http://tavalodino.blogfa.com/post-223.aspx
به روز هستم..
توسط: کیمیـــــــــــا / فریادسکوت در ژانویه 27, 2010
در 10:58
برف نو هنوز سلام نکرده
من هم منتظرم
توسط: مه سا در ژانویه 27, 2010
در 16:59
اما بارون خوبي اومد اين چند روز
باز هم به انتظار مي مانيمش
توسط: امير در فوریه 6, 2010
در 02:06
سلام.
من اول از همه يه انتقاد از اين دامنه سايتي كه انتخاب كرديد شكايت كنم.
من نمي تونم احساساتم رو بيان كنم. چون كه متاسفانه از بس تو دنياي مجازي با علامت ها و شكلك ها حرف زديم من نمي تونم راحت حرف بزنم! ; )
دومش اونوقت شما چرا بايد از رفتن پاييز اينهمه خوشحال باشيد ؟ پاييز به اين خوبي . زمستون خوبه كه آدم همش بلرزه و سرما بخوره ؟هان هان هان ؟
من حال اقتصادي و اجتماعي ام اصلا خوب نيست. تازه دارم مي فهمم كه درد جوون هاي بي كار و شاكي از شرايط موجود چيه …
[گريه]
توسط: ندا در ژانویه 29, 2010
در 20:56
حق با توئه ندا جان
شايد برم پرشين بلاگ
با بلاگفا خيلي خوب بودم اما حيف كه قهرم باهاش
از بابت شرايطت هم متاسف شدم كاري ازم بر مياد؟
توسط: امير در فوریه 6, 2010
در 02:06
سلام آقا امیر بعد یه مدت طولانی اومدم و اینجا اولین وبلاگیه که بهش سر زدم شاید برای اینکه به خودم ثابت کنم هنوزم آدمای خوب و مهربون هستن!آدمایی که هیچ وقت از بالا نگات نمی کنن؟آدمایی که ناعادلانه قضاوتت نمی کنن…
راستی یه جا خوندم که پائیز همان بهار است که عاشق شده!
به آقا محسن سلام برسون
توسط: س.ل(تارا) در ژانویه 31, 2010
در 20:08
لطفت كم نشه تارا جان
ممنون كه هستي هنوز
توسط: امير در فوریه 6, 2010
در 02:03
sallam
tanhayito dost daram
behem jorat mide
bazam biya
توسط: دخترکی کال در فوریه 4, 2010
در 17:03
حتمن
و ممنون
توسط: امير در فوریه 6, 2010
در 02:03
http://para-noir.blogfa.com
توسط: sarah در فوریه 8, 2010
در 15:05
سلام دوست خوب من …
توسط: کیمیـــــــــــا / فریادسکوت در فوریه 10, 2010
در 18:19
سلام کم پیدای زمانه …
ای باران…
سلام
سلام …
توسط: کیمیـــــــــــا / فریادسکوت در فوریه 14, 2010
در 18:21
http://www.para-noir.blogfa.com
توسط: sarah در فوریه 16, 2010
در 10:56
من واقعا نگرانتون شدما!؟؟؟؟ خوبید جدی؟!
توسط: یاسمن در فوریه 20, 2010
در 01:53
سلام بر دوست عزیزم
حالتون چطوره ؟
خوبین ؟
خوش میگذره ؟
وا… در مورد سوالی که از من پرسیدین باید بگم به قول یکی از دوستان من نژاد پرست پرشین بلاگیم پس قطعا پرشین بلاگ رو به شما توصیه میکنم .
اما خوب باز نظر خودتون مهمه و محترم .
با امید به اینکه در هر سرویسی که باشید در دنیای مجازی مانا بمانید .
با تشکر
نگار نیک نفس
توسط: نگار نیک نفس در فوریه 22, 2010
در 19:47
سلام بر رفیقی که در کناره آبهای آبی خلیج پارس یادش کردم
دیگه از برف که گذشت
کم کم بهار خنده زد و ارغوان شکفت
اما خبری از داداشمون نیست
حالت خوبه؟
توسط: مه سا در فوریه 24, 2010
در 05:46
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی، وگرنه می فهمیدی
پاییز، بهاریست که عاشق شده است
توسط: ژان والژان در فوریه 24, 2010
در 11:06
دوستی یک اتفاق است و جدایی یک قانون …
امیدوارم در پهنه طبیعت همگام با هم قانون شکن باشیم [گل]
توسط: ژان والژان در فوریه 24, 2010
در 11:07
سلام
کم پيدايي دوست من …
توسط: کيميــــــــا/ فرياد سکوت در فوریه 26, 2010
در 10:23
سلام دوست عزيز
ممنون از حضور شما
فرصت حضور نداشتم و البته شما هم كم پيدا بوديد!
اميد وارم هميشه در پناه خدا شاد باشيد
توجه توجه!!عزيز مهربان
اين دعوتنامه از طرف سوره مباركه قمر و با همكاري برو بچه هاي مدرسه دانشجويي قرآن و عترت براي عده اي از دوستان عزيزمون صادر شده،اين كه چرا سو ره مباركه قمر ما و شما رو ميهمان كرده،حكمتش با خداست.
«شق القمر»
دوشنبه 10 اسفند ساعت4 بعد ازظهر ، تالار دهشور، دانشكده علوم دانشگاه تهران
انشاءالله در اين جمع صميمي و دوستانه لحظات متنوع و به ياد ماندني اي خواهيم داشت
قدم روي چشماي ما بگذاريد و با حضورتون ما رو بيش از پيش دلگرم كنيد
از آوردن همراه خودداري نفرمائيد !
به اميد ديدار شما
توسط: خوشه چين در مارس 1, 2010
در 00:40
سلام.
کارگاه داستان هزار افسان، شما را به داستان خوانی در کوه دعوت می کند.
منتظر حضورتان هستیم…
توسط: هزار افسان در مارس 4, 2010
در 18:25