هرگز رسيدن بهار چنين شوري در من نيافريده بود كه امسال
گويي امسال جوان – نه نوجوان – شدم با رسيدن صداي پاي بهار
امسال از دو هفته پيش از عيد سبزه انداختم، هفت سين چيدم، ماهي ي قرمز گرفتم و فال حافظ
لحظه ي تحويل سال آماده شدم، سر سفره نشستم و در آينه به خودم تبريك گفتم
امسال سال نو من هم نو شدم – چه سال غريبي بود امسال
عكسي از سفره ي نوروزي ام و واژه هايي كه بعد از تحويل سال مشق قلمم شدند تقديم دوستان مجازي ام:
تق تق تق!
صداي پاي بهار بود
سر پنجه اش بر پنجره ي هميشه بسته ي خانه ي خاموشم
شمع خورشيد بر دستانش
لاك سرخ شقايق بر ناخن
عطر ياس بر چهل گيس و گوشوارِ بنفشه بر گوش
راز آفرينش درعمق چشم
با هزار اميدِ زايش
بهار آمد
پنجره ام بسته ماند
در را گشودم
آغوش را هم
بهار خنديد
آسمان سبز شد
پا نوشت:
افسوس كه لذت هاي دنيا گذراست، هر قدر لذت بخش، هر اندازه زيبا، چيزي بيش از يك چشم بهم زدن دوام نمي آورد. از همه مهمتر خود زندگي، لذت زيستن، لذت سالم زيستن، به سرعت برق و باد در گذر است.
روزي كه نويد آمدن عيد را نسيم روحبخشش داد تا امروز كه آخرين روزهاي تعطيلات را طي مي كنيم، چيزي بيش از يك خواب تا بيداري طول نكشيد. تمام عمر هم با همين سرعت خواهد گذشت.
كاش مي دانستيم جاودانگي را در كجا بايد جست؟
در چشم فرزندان مان؟! – در حاصل كارهاي مان؟! – در عمق نوشته ها و تحقيقات مان ؟! – در شكوه انسانيّت مان؟! – در تلألؤ عبادات مان؟! – در قدرت روح و منزلت روان مان؟! – در جهان جاوداني كه نمي دانيم كجاست؟! – در كجا بايد جست مرهم دردِ شهوتِ جاودانگي را؟!
آيا نيستي را چاره اي هست؟!

امیر جان
انگار که احساست در این بهار با حس من یکی بوده
من هم در واقع برای اولین بار سبزه سبز کردم و چقدر بهم مزه داد و چقدر امسال بهار رو با همه وجود حس کردم
درونم یک شادابی خاصی بود
برای همین حالتو میفهمم
خوشحالم گلم که حالت خوبه و روبراهی
به نظر من جاودانگی در همین لحظه است و لذت بردن از همین الان
گاهی من وقتی دارم ظرف میشورم سعی می کنم به همون ظرف شستن فکر کنم اونوقت آب کشیدن و گذاشتنش توی ظرفشویی اونقدر لذت بخش میشه که انگار من تاحالا ظرف نشسته بودم
خلاصه
از این بهار دلنشین لذت ببری گلم
توسط: الهام در آوریل 1, 2010
در 09:51
مرسي الهام عزيز
ممنون بخاطر اينهمه انرژي ي مثبت و اينكه هنوز سر ميزني و نوشت هامو مي خوني
امسال بهار متفاوتي داشتم
توسط: امير در آوریل 1, 2010
در 11:30
سلام خان داداش گل من!خوشحالم که امسال برات شروع خوبی داشته!من هم امسال لحظه تحویل سال دعا کردم که دیگه الکی حرص نخورم البته همراه غصه…واقعا بعضی دغدغه ها وقتی درست بهش فکر کنی چیزی جز ساخته ذهن خودم نیست پس پیش به سوی سالی پز از نشاطd:
مثل مجری های تلوزیونی شدم!!!
توسط: آهو در آوریل 1, 2010
در 13:27
آفرين آهو جان دقيقن همينطوره
هميشه اونچه كه توي ذهن ما شكل ميگيره باعث بوجود امدن احساس منفي يا مثبت در ما ميشه نه خود اون پديده
مثالي كه ميزنن حس ترس هستش كه اگه يه طناب رو فكر كني مار هستش مي ترسي اما برعكس اگه مار باشه و به چشمت طناب بياد اصلن نميترسي
پس همه چي بسته به حواس ما و ذهن ماست چه خوب كه تصميم گرفتي احساست رو مثبت كني عزيز
توسط: امير در آوریل 1, 2010
در 19:43
تازه الان عکس هفت سینت برام باز شده!چه داداش با سلیقه ای هستی و خبر نداشتم!یه جورهایی از مال من هم بهتره!
توسط: آهو در آوریل 1, 2010
در 13:31
ديگه قرار نشد شكسته نفسي كني! سفره ي تك نفره ي يك پسر با سفره ي خانواده ي يه كد بانوي خونه اصلن قابل قياس نيست آجي گلي
توسط: امير در آوریل 1, 2010
در 19:39
زیبا بود
امیدوارم لذتهای زندگیت پایدار باشه
(راستی یه چیزی بگم بهم نخندیها! قول دادیاااااااااا! تو اولین نگاهی که به عکس سفرهی 7سینت انداختم فکر کردم سفره رو رو پله انداخته بودی!!! (بخاطر زاویهی عکست، اگرنه همه میدونن که من خیلی هم آی کیوم بالاس!!!))
توسط: ×بانو! در آوریل 1, 2010
در 15:51
درود امیر عزیز
سال نو مبارک !
سبز باشی و همیشه
توسط: لیلا کریمی در آوریل 3, 2010
در 09:21
سلام و سپاس
كاش آدرس وبلاگت رو هم ميذاشتي مي يومدم بازديدِ ديدِت رو پس ميدادم
توسط: امير در آوریل 3, 2010
در 22:45
تنها زندگی میکنی؟ راستی کدوم شهر/کشور هستی؟
کاش آدرس وبلاگ آهو رو میذاشتی آخه تو وبلاگت لینک نذاشتی…
اتفاقاً 7سینتو قشنگ چیده بودی [لبخند] [گل]
توسط: ×بانو! در آوریل 3, 2010
در 12:39
عجب! آبجي آهوي من باز آدرس سايتشو نذاشته روي نظرش ؟؟
راستش بلد نيستم روي وردپرس لينك دوستامو بذارم
چشمات قشنگ ميبينه بانو
توسط: امير در آوریل 3, 2010
در 22:43
ممنون بابت لینک [گل]
———-
خوب از گودر برای لینکات استفاده کن (یا از سبک سر که تو لینکای من هست بپرس)
توسط: ×بانو! در آوریل 3, 2010
در 23:42
خيلي خوبه آدم توي زندگيش هر روز از اين حسهاي خوشگل داشته باشه. هميشه احساسم و غصه زندگيم اين بود كه همه اين لحظه ها كوتاهن خيلي كوتاه. اونقدر كه هميشه مي ترسم. هنوز اتفاق نيفتاده تموم مي شن.
هميشه احساسم اين بود كه اين مسكن كوتاه مدت چه دردي مي تونه از اين زندگي پر درد رو درمان كنه. ولي يك بار يكي از دوستام گفت هميشه دنبال اين لحظه ها باش. منتظر نباش كه اتفاق ها بيفتن. درگيرشون هم نشو فقط به دنبال نشانه هاش باش و دنبالشون رو بگير. همين لحظه هاي كوتاهن كه همه زندگي رو مي سازن.
مطمئن نيستم حرف دوستم چه قدر توي من تاثير مثبت داشته. ولي اميدوارم كمي شما رو به فكر وادار كنه.
خيلي خوشحالم كه امسال جوان – نه نوجوان – شدي با رسيدن صداي پاي بهار قدر اين حجم عظيم خوب بودن رو بدون.
توسط: ندا در آوریل 5, 2010
در 00:20
وااااااااااي چه قدر خوب كه شكلك هاي آدم اينجا زنده مي شن.
D:
توسط: ندا در آوریل 5, 2010
در 00:21
باز کن در را که بهار آمده…
من نیز نقاب لبخند را بر لب میزنم تا همگان برق چشمانم را از خوشی بدانند نه اشکی که در باطنم حلقه شده…
توسط: صبا در آوریل 5, 2010
در 13:16
درود بر امیر عزیز
فریادسکوت بی صبرانه منتظر توست دوست عزیز
توسط: faryade66 در آوریل 6, 2010
در 03:01
راستی عید را تبریک گفتم؟؟؟
سال نو مبارک
توسط: faryade66 در آوریل 6, 2010
در 03:04
سلام
بهار تون مبارک گرچه با تاخیر
سبز باشه سفره دلتون همیشه
کامنت گذاشتن این جا خیلی سخته وگرنه ما از این این حوالی می گذریم گاهی بیشتر از احوال پرسیمان
تا دوباره
توسط: ارغنون در آوریل 6, 2010
در 11:12
به به ارغنون عزيز
خوشحالم ميكني گاهي سختي ي كامنت گذاشتن اينجا رو بر خود هموار كني دوست عزيز
توسط: امير در آوریل 8, 2010
در 17:58
بهار دلکش مبارکت باشد برادر
بخون مطلب جدیدم رو . شاید چیزی دستگیرت نشد ولی به روم نیار
توسط: samira در آوریل 7, 2010
در 10:57
[گل]
با یک نقد سیاه و سفید به روزم..
زندگی خارج از تهران، از حرف تا واقعیت !
در:
http://www.tavalodino.blogfa.com/post-249.aspx
[گل]
فریاد سکوت
توسط: کيميــــــــا/ فرياد سکوت در آوریل 8, 2010
در 15:16
خوش اومدی امیر جان به فریاد سکوت من امیدوارم از این به بعد دوباره بیشتر به من سر بزنی
توسط: faryade66 در آوریل 9, 2010
در 12:05
سلام امیر جان، من خوبم، ممنونم، شما چطور؟ زندگی چطور پیش میره؟ نوشتتون مثل همیشه زیبا و خوندنی بود… من اعتقاد دارم که جاودانگی رو میشه در وجود خودمون راستی،دلم میخواست همیشه ازتون بپرسم که ساکن کدوم کشورید
توسط: Sara در آوریل 10, 2010
در 04:41
راستی، چه سفره هفت سین قشنگی، چه شیرینی هائی، حتما خیلی خوشمزه بودن نه؟
توسط: Sara در آوریل 10, 2010
در 04:44
بفرما ئید بستنی!!!
توسط: khushechin در آوریل 10, 2010
در 23:59
عکس: شجاع ترین مرد دنیا
alborznews.net/fa/pages/?cid=19094
توسط: البرزنيوز در آوریل 12, 2010
در 12:14
سلام دوست عزيز
حس زيبا و با طراوت بهاريت جاودانه و ماندگار باشه
و تبريك بابت اين همه ذوق و سليقه
توسط: دختر باران در آوریل 13, 2010
در 17:13
تو مرا می خواهی / من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است .
تو مرا می خوانی / من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم و تو میدانی که تا ابد در دل من می مانی .
بی ربط ولی تقدیم به تو ..
توسط: سمیرا در آوریل 14, 2010
در 10:45
اصلاح میکنم
تو مرا می فهمی من تو را می خواهم …
پوزش
توسط: سمیرا در آوریل 14, 2010
در 10:47
یه سوال! چرا شما فصلی یه بار آپ میکنی؟؟؟؟؟!
توسط: ×بانو! در آوریل 14, 2010
در 17:18
[گل]
زندگی خارج از تهران/ از حرف تا واقعیت … (2)
ادامه بحث قبلی…
در:
http://tavalodino.blogfa.com/post-251.aspx
توسط: کیمیـــــــــــا / فریادسکوت در آوریل 14, 2010
در 21:16
بهبه به سلامتی، موفق باشی. راستی چی میخونی؟
اول روزی یه بار بیا بعد بکنش دو روز یه بار بعد هفتهای یه بار [چشمک] تو این مدت هم ترجیحاً خودتو ببند به تخت و استخون درد شدید بگیر
اگه نتونستی ترک کنی هم بهترین راه خودکشیه [رضایت]
لازم نکرده ترک کنی [نیشخند]
——-
نــــــــــــه نگفته بودییییییییی [نیشخند]
مـــــــــرسی امیر جان [گل]
میلم اینگونه میکشد [نیشخند] [چشمک]
توسط: ×بانو! در آوریل 15, 2010
در 12:44
امیر جان سلام
ممنونم از لطفت
من خوبم، ممنونم عزیز، امیدوارم تو هم خوب و خوش و سلامت باشی
راستش بیشتر روزها درگیر کار هستم، برای زیاد online نیستم
نمیدونم چرا همیشه با خواندن نوشتهات فکر میکردم که خارج از ایران زندگی میکنی…ولی با دیدن شیرینیهای سفره زیبای هفت سینت، متوجه شدم که حدسم کاملا اشتباه بوده
من کانادا زندگی میکنم…مدت زیادی میشه
توسط: Sara در آوریل 16, 2010
در 02:12
سلام.
مي گم شما هنوز در شورمستي بهار و سال تحويل به سر مي بريد كه وقت نداري آپ كنيد احيانا ؟
توسط: ندا در آوریل 16, 2010
در 12:54
عید امسال من شاید همینطور بود ولی به همراه اشک های بی پناه!!!
توسط: کیانا در آوریل 16, 2010
در 22:19
سلام
چند وقته اینجا نیومدم …
منظورم از اینحا دقیقا این آدرس نیست و خونه ی نو! منظورم بلاگ توست حالا با هر آدرسی.
و خوشحالم که امسال نو روز برای تو هم نوروز بوده. آه سالی که گذشت انقدر سنگین و طولانی بود که من مدتها به انتظار آمدن نوروز نشسته بودم. خیلی وقت بود سبزه انداخته بودم. خودم هم از خرداد سبز بودم به امید بهاری که باید میومد. کهباید همه جا رو سبز میکرد …
توسط: مینا در آوریل 16, 2010
در 22:20
آخ كه چه سال سنگيني بود سال 88
چقدر خوشحال شدم از رفتنش
و چقدر خوب تموم شد
آره مينا جان يكي دو سالي گذشت و نيومدي اينجا – امروز هم از كامنت هاي سال 86 دوباره وارد وبلاگت شدم
توسط: امير در آوریل 17, 2010
در 03:09
یا ایها الناس! چرا اینجا نمیشه نظر خصوصی گذاشت؟؟؟!!
توسط: ×بانو! در آوریل 16, 2010
در 22:40
آی پی بِیسد”
توسط: ×بانو! در آوریل 16, 2010
در 23:20
برعکس شما من از اصلا بوی عیدو بهار و نمی شنفتم تا هون ساعات آخر…
توسط: بهاره الف در آوریل 17, 2010
در 01:06
[گل]
سلام دوست من
بیا برای تحقق آرزوها، گره گشایی از مشکلات هم و شفا برای نیازمندان و…
باهم متحد شویم…
منتظر حضور سبزت در گروه «دعــــــــا» هستم.
برای اطلاع بیشتر به این آدرس بیا و درصورت تمایل ، عضو شو…
برکت عمل خیرت، با خدا .. آمین
http://tavalodino.blogfa.com/post-253.aspx
کیمیا منفرد
«فریاد سکـــــــــــوت»
توسط: کیمیـــــــــــا / فریادسکوت در آوریل 17, 2010
در 13:25
سلام
انگار برای من کاملا ً برعکس بوده! برای من بوی بهار می آمد، از مدت ها قبل، اما بوی عید نه! بوی نو شدن، اصلاً !
توسط: یکتا در آوریل 17, 2010
در 21:10
همین زودگذر بودن ها باعث زیبایی ها می شه … رکود به چه درد می خوره حتی در عین خوشگلی ؟
توسط: روزنامه دیواری در آوریل 18, 2010
در 11:34
سلام
ممنون که به یادم بودی
من 2 تا وبلاگ دارم
اینی که اینجا لینک شده وبلاگ اصلیمه
توسط: کیانا در آوریل 21, 2010
در 17:37
[گل]
سلام…
دراین لحظه برگی از دفتر خاطرات کودکی ام را کنده، به تو تقدیم
می کنم… آیا پذیرای خواندنش می شوی و یک برگ از خاطرات کودکی ات
را برایم به یادگار می گذاری ؟…
http://tavalodino.blogfa.com/post-255.aspx
[گل]
توسط: کیمیــــــــــــا/ فریاد سکوت در آوریل 24, 2010
در 14:40
سلام امیر جان
مرسی که اومدی
چرا من تو پناهی هر روز و هر روز بودم، از بدو تولدش، ولی هیچوقت نخواستم که بنویسم اونجا . الانم راضیم .
یعنی تو همون امیری که توی پناهی ها می نوشتی؟همین امیری که هنوز اسمت اونجاست تو لیست نویسنده ها؟
پس باید مس mas رو بشناسی دیگه . همون دیگر اندیشی که گفتم .
در هر صورت خوشحالم که چرخه این جور چرخید .
ممنون از جوابت
پایدار باشی و موفق
توسط: سارا در آوریل 26, 2010
در 14:21