عشق را روزي نيست
هر روز
بلكه هر لحظه، لحظه ي عشق است
هر تپش قلبي تازه جان يافته
هر باز و بسته شدن چشمي مات بر رُخي زيبا
پاسداشتي است بر اي عشق
و چه وصفي برازنده تر
و چه قبايي فاخر تر
و چه تاجي منورتر
چه شكوهي و شوكتي زيبنده تر
وقتي عشق را نامي كوچك
واژه اي حقير از متن بلند هستي
از واژه ي پرصلابت مادر بناميم
عشق را روزي نيست وقتي ياخته ياخته سلول هايم از آن توست، مادرم لحظه هايت زيبا
حرف هاي من:
حرف اول:
هر چند كم اينجا هستم اما مدام دل و فكرم اينجاست، پيش دوست هاي مجازي اي كه بهترين ها هستند، حتي وقتي واقعي مي شن و باز در هاله اي از مجاز فرو مي رن، دوستاني ناياب (و نه ناباب!!!)
از وسط اين انبوه كتاب و دستنوشته و كاغذ پاره، از ميان دود و بوي دارچين و چاي ، دلم براي لحظه لحظه ي وبگردي و چَتينگ و درد دل كردن هامون تنگ شده، براي كامنت هاي لحظه اي، كوتاه و بلند،،، اميدوارم گَردِ فراموشي و خاطره اينجا ننشيند تا دوباره …. آغازي بايد
حرف دوم:
از مادر و از روز مادر نوشتن كار دشواري است، وقتي انقدر غرق مشغله و كار و درس باشي كه يادت بره كي رسيد اين روز، ناگهان در فيس بوك ديدم تبريك هاي رنگارنگ و دانستم ديگر روز مادر رسيده است، هر چه تماس گرفتم موفق نشدم با مادرم حرف بزنم، دلم گرفت و چند جمله ي پراكنده نوشتم، از همون واژه هاي شعرگونه كه نه شعر است و نه واژه!
و عكسي كه به دلم نشست:
و آن واژه ي جوشيده از سر دلتنگي و شادي:
اولين واژه ي يك متن قشنگ
قشنگ ترين متن يك هستي
هستي يك انسان
انسانيت مطلق
مطلق زيبايي و شور
شور ِبودن
شدن
ماندن
زندگي
همه اش يك كلمه ست
مادر
تقديم به تمام آن هايي كه همان يك كلمه را مي فهمند
تقديم به تمام مادراني كه آفرينش همان يك كلمه از زيبايي ي هستي شان است .


سلام
فکر کنم تازه آپ کردی
خوندم ولی نخوندم
دوباره ها می خونم
فقط خوشحالم که آپ کردی
احساس جوشش می کنم
توسط: سارا در ژوئن 5, 2010
در 00:59
اينجوري قبول نيست سارا
دوباره بيا كامل بخون و نظر بذار
حالا كه جوشيدي پس تو هم آپ كن
توسط: امير در ژوئن 5, 2010
در 15:40
سلام امیر
راستش منم با وجودی که اغلب توی نت هستم، اما دیگه به هیچ وجه حوصله دنیای مجازی رو ندارم
پر از افسردگی شده برام
به مادرت هم دوباره زنگ بزن، من هیچوقت حاضر نیستم چند کلمه احوالپرسی این روز رو از دست بدم، حتی اگه تمام سال بچه مزخرفی باشم.
حتما دوباره زنگ بزن
توسط: مه سا در ژوئن 5, 2010
در 01:58
سلام مه سا
اي بابا افسردگي ديگه چه صيغه اي ي آبجي
دنياي نت انقدر گسترده هست كه اگه از بعضي جاهاش خوشت نمي ياد وارد محيط هاي تازه ترش بشي
حتي اگه از خودت خسته شدي ميتوني يه «خود» تازه خلق كني
يك مه سا با جنس و سن و تحصيلات و علائق تازه
كسي كه هرگز نبودي و نيستي، اين خاصيت جهان مجازي ي كه شناخت مجازي ميده و دنيا كمي تا قسمتي قشنگتر ميشه
توسط: امير در ژوئن 5, 2010
در 15:46
فوق العاده نوشتی، آره من حاضرم همه چیزمو از دست بدم تو این دنیای مسخره الا دوچیز : 1- انسانیت و شرف 2- مادر
روز خوبیه واسه شاد شدن مادرهایی که نفسشونو ازمون دریغ نکردن و هنوز بودنشون به همه چی معنا می ده. بعد 2 ماه بی تماسی از طرف من، تماس روز مادر حسابی مادرمو سورپرایز کرد و واقعاً بهم چسبید.
حالا آخرش تماس گرفتی یا نه؟؟؟؟
توسط: مهم نیست در ژوئن 5, 2010
در 10:38
مرسي اف سي جون
نه متاسفانه موفق نشدم
توي اون شهر مسخره همه چي قطعه گويا
پا تو از تهران بيرون ميذاري زندگي در هفتاد سال پيش متوقف شده متاسفانه
دوباره شب تماس خواهم گرفت
توسط: امير در ژوئن 5, 2010
در 15:49
خوشحالم که بازم نوشتی….
چقد اون گوسفند گناهیه!
توسط: ×بانو! در ژوئن 5, 2010
در 17:40
سلام امیر عزیز
پاینده باشی رفیق،خودت هم نایابی
عصر ما شده عصر چت و کامنت و ایمیل که با ورشکست شدن سایت یا فیلتر شدن یا…یه وقت میبینی همش می پره!
خوب دیگه،دوره ای شده که خاطره ها نه تو آلبوم و فیلم ویدیویی،بلکه بیشتر روی سی دی ریخته میشه و بعد از چند سال یا میشکنه یا خط میافته،پس باید دلای با صفا و ذهن خوبی داشته باشیم تا لحظه های با هم بودنمون رو توش زنده نگه داریم.چون شاید بعد از چند سال هیچ سندی براش نمونده باشه.
هنوزم با نگاه کردن کارت تبریک های رنگی عید و مناسبات با شعرا و نوشته های قشنگ پشتش،اسم دوستای دبستان و کمی بالاتر رو مرور میکنم
توسط: لیدا(فریگون:) در ژوئن 5, 2010
در 19:46
آخي! راست ميگي فري گون
همه چي يه جورايي عوض شده ، مخصوصن واسه نسل من و تو كه وسطيم
شايد نسل بعد از ما فقط همون سي دي و دي وي دي معنا بده اما واسه ما
بعد از مدت ها دستخط دوستاي دبيرستانمو پيدا كردم
چقدر دلم گرفت
بازهم سر بزن ليدا جان
توسط: امير در ژوئن 5, 2010
در 22:53
سلام داداشی خوبی؟از بس خواب میاد نفهمیدم چی نوشتی فقط خوشحالم هستی…اینهمه غیبت نکن باشه؟این تهدیده ها!!d:
سر فرصت میخونم مهمون داریم!
توسط: آهو در ژوئن 6, 2010
در 00:20
باشه آهو جان
اما تو پست قبل توضيح دادم كه آبجي
حتمن منتظرتم بيا بخون و نظرتو بنويس واسم مهمه
توسط: امير در ژوئن 6, 2010
در 00:36
سلام دوست عزيز
فوق العاده زيبا از مادر كه الهه عشق است گفتي
آرزو مي كنم خداوند مادر بزرگوارت را برايت حفظ كند
توسط: دختر باران در ژوئن 6, 2010
در 14:17
سپاس
وبلاگ تعطيل شد؟؟
توسط: امير در ژوئن 29, 2010
در 22:12
سلام!
یکی برام کامنت خصوصی گذاشته بود که کامپیوترتو هک کردم و تمام عکسات دست منه و اگه شمارتو بهم ندی میتونم وبلاگتو هم هک کنم و عکساتو بذارم همه ببینن!!
خیلی خیلی عصبی شدم اتفاقاً [تشویش]
توسط: ×بانو! در ژوئن 6, 2010
در 23:24
وااااااي عجب جماعتي هستن
اما خوشم اومد كه تيزي و خوب جوابشو دادي بانو
توسط: امير در ژوئن 29, 2010
در 22:11
چرا روز بچه نداریم؟
توسط: یاسمن در ژوئن 9, 2010
در 23:46
آخ الهي!!!!!! بذار با مامانت صحبت كنم يه روز بذاريم روز بچه
البته يه روز كودك هم داريم اما خوب ديگه ما پارتي بازي مينيم با مامان سعيده ت به يه نتايج خوبي ميرسيم كه تو سال فقط ده روز روزه ياسمن باشه !!!
توسط: امير در ژوئن 29, 2010
در 21:58
beautiful
:-*
توسط: sarah در ژوئن 11, 2010
در 12:08
:-*
توسط: امير در ژوئن 29, 2010
در 20:25
salam.khabari?hali?ahvali?
توسط: فاخته در ژوئن 12, 2010
در 09:44
سلام دوست جونم خوبي؟
شما كه ديگه هم محل كارتو عوض كردي، هم وبلاگو تعطيل كردي، هم مارو فراموش كردي، هم آمار نمي ياري… در كل خوبي؟
توسط: امير در ژوئن 29, 2010
در 20:24
نيستي ديگه
توسط: امير در ژوئیه 12, 2010
در 03:07
سلام دوست من
دو روز پيش از خونه هرچي سعي کردم نشد به وبلاگت بيام… همه اش مي زد فيلتر شدي ؟!!!!!
مگه وردپرس در ايران فياتر شده ؟
توسط: کيميــــــــا/ فرياد سکوت در ژوئن 16, 2010
در 12:00
راستش من هنوزم فكر ميكردم بسته باشه! شانسي امتحان كردم وارد شد!!
توسط: امير در ژوئن 29, 2010
در 17:56
[گل]
سلام دوست من…
آسمان بزرگی را می شناسم که هرچقدر هم ستاره داشته باشد، بازهم
برایش کم است. من مروم تا درآنجا ستاره بکارم. تو هم می آیی ؟…
http://www.tavalodino.blogfa.com/post-271.aspx
بیـــــــــــــا ، تورا من چشم در راهم… [گل]
توسط: کيميــــــــا/ فرياد سکوت در ژوئن 19, 2010
در 09:01
سلام
مگه ميشه كيميا خاتون رو تنها گذاشت؟؟؟ حتمن خواهم آمد
توسط: امير در ژوئن 29, 2010
در 17:48
سلام امیر جان خوبی آیا؟؟؟
این وضع وردپرس برا من خیلی نامعلومه
بعد از رفع فیلترینگش باز هم من نمیتونم وارد بشم
فیلتر نیست ولی وارد نمیشه هر کاری میکنم
اگه میتونی وارد بخش مدیریتت بشی لطفا خبرم کن مرسی
توسط: آرش- فریاد سکوت در ژوئن 29, 2010
در 18:28
سلام آرشي
خوبم شديد! دقت كن فقط از وردپرس دات كام وارد شي يعني از وبلاگ يا ايميلت وارد نشو بلكه يك صفحه باز كن و آدرسو تايپ كن
اگه نتونستي بگو بيشتر سرچ كنم – با خودم گفتم ديگه وردپرس رفت و از دوستام باز بي خبر شدم
اما خوب شد كه زود رفع شد
توسط: امير در ژوئن 29, 2010
در 20:18
سلام…
چه حس خوبی به آدم دست میده وقتی یه دوست قدیمی بعد از مدتها میاد و بهت سر میزنه…میدونی چیه امیر این حالت دلزدگی و بی انگیزگی مال همه ماست حالا چه توی بهشت باشی و چه تو جهنم مهم اینه که ریشه ات کجاست؟…
خوشحالم کردی به هر حال…
توسط: هیوا در ژوئیه 1, 2010
در 00:56
سلام دوست قدیمی
خوبی؟
خیلی دنبال آدرست گشتم اما پیدا نکردم
خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم اومدی و برام نوشتی
شاید گاهی تنهایی قشنگ باشه اما همیشه این طور نیست
شاید یه روز ….
باز هم بیا
اومدنت خوشحالم میکنه
منتظرم
یا حق
توسط: خاطره در ژوئیه 1, 2010
در 05:27
آره امیر، من فکر میکنم آدم ها ریشه دارند توی این دنیای به این بزرگی، چه بخوان چه نخوان، و ریشه اشون اونجاییه که توش بزرگ شدن، اونجایی که توش عاشقیت کردن، اونجاییکه توش به هر چه عاشقیته لعنت فرستادن، اونجاییکه در و دیوار و خیابوناش همه باهاش حرف میزنند، اونجاییکه هر جای دیگه برن تا برنگردن اونجا دلشون اروم نمی گیره…می دونی این دست خود آدم نیست که ریشه اش کجا باشه، ولی چه توی بهشت باشه چه توی جهنم، اون ریشه همیشه دنبالت هست حتی اگه بخوای نفی اش کنی…آدم ها فکر میکنن م یتونن منکر ریشه اشون شن اما هرگز نمی تونن.
توسط: هیوا در ژوئیه 1, 2010
در 08:09
سلام امر خان
مرسی, مزین فرمودین
کلماتتون انقدر سره بود فارسی فنی یادم رفت.
متن رو خوندم زیبا بود, بازم ممنون
توسط: هستی جمشیدی در ژوئیه 1, 2010
در 09:33
سلام سِر امیر
بععله بععععله خوشحالم [چشمک]
خوبی خودت؟ پیدات نیست… آپم که نمیکنی…
اوضاع درسات در چه حاله؟
توسط: ×بانو! در ژوئیه 1, 2010
در 19:27
بــــــــــــــــــه دو مناسبت تو یه روز
تولد خودت و وبلاگت با هم مبــــــــــارک [قلب][گل]
کادو چی دوس داری؟[چشمک]
توسط: ×بانو! در ژوئیه 2, 2010
در 11:55
سلام امیر جان خوبی چطوری؟خیلی وقته ازت خبر ندارم بی وفا شدی رفیق.
توسط: مریم در ژوئیه 2, 2010
در 12:25
من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی،برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم.
توسط: مریم در ژوئیه 2, 2010
در 12:35
سنگریزه میشم!خاک نه
کرمان
توسط: parizdokht در ژوئیه 2, 2010
در 15:07
سلام،از اینکه به وبلاگ من سر زدید ممنونم.خوشحالم که اسم وبلاگم جذابه،سعی کردم اسمی رو انتخاب کنم که حس خوبی رو به بازدیدکننده های وبم بده.وبلاگ شما هم زیباست.نوشته هاتون پر از احساسه.
توسط: sima در ژوئیه 2, 2010
در 22:20
ممنون از حضور شما
توسط: قصه شب در ژوئیه 3, 2010
در 00:36
قربون حواس جمع!!!!
مطمینین واقعا یکی از پستای من رو خوندین؟؟؟؟
من که شک دارم جمله ای که نوشتین باری نوشته ی من بوده باشه…
توسط: هستی جمشیدی در ژوئیه 3, 2010
در 09:39
بهترین متنی که راجع به مادر دیدم همین بود
توسط: نیلوفر(راز قلم) در ژوئیه 3, 2010
در 22:01
سلام
ممنونم از حضورت
و خوشحالم از آشناییت.
توسط: naimeh1350 در ژوئیه 4, 2010
در 13:02
سلام نازنین…
بازهم تولدت مبارک عزیزم…
……………. ? §? §?§?
………. ? §? ………….? §?
………? §? ……………. ? §? ……………….? §? §? §?
……. ? §?…………………..? §?………. ? §? ………….? §?
……. ? §?……………………..? §? …. ? §? ……………….? §?
……. ? §? ……………………..? §?? §? …………………….? §?
…….. ? §?…………………………? §? …………………………? §?
……… ? §? ……………………………………………………….? §?
……….. ? §? ……………………………………………………..? §?
…………. ? §? …………تقديم به تو که بهتريني……………….? §?
…………… ? §? ……………………………………………….? § ?
…………….. ? §? ……………………………………………? §?
………………. ? §? ………………………………………..? §?
………………… ? §? …………………………………..? § ?
……………………? §? ………………………………? §?
……………………. ? §? …………………………? §?
………………………… ? §? ………………….? §?
……………………………. ? §? ………….. ? §?
………………………………. ? §? ………? §?
…………………………………. ? §?..? §?
………………………………………..? ?§
توسط: کیمیــــــــــــا/ فریاد سکوت در ژوئیه 4, 2010
در 14:13
مرسي كيميا خاتون
مرسي كه به يادم بودي
توسط: امير در ژوئیه 6, 2010
در 01:59
بي نظيري تو كيمياي كيميا
توسط: امير در ژوئیه 6, 2010
در 23:48
سلام بعد از شونصد روز .
امیر تو چرا میزنی ؟ها؟ها؟
اولا یه ساعت غش و ضعف رفتم واسه گوسفنده !
دوما خوندم ولی ازونجایی که خیلی گذشته فکر کنم باید نتیجه رو اعلام کنی
سوم من در این موارد بسیار بی احساس و بی تربیت شدم!قصه ها دارد !
چهارمن تو وبلاگم اومدی حالت به هم خورد رفتی حالا کی جمعش کنه!
ولی اومدم بگم …آره خودمم.. نمی دونم بابا..اومد منم نوشتم زیاد جدی نگیر چون همون طور که گفتم دیگه قادر نیستم یه کارایی رو بکنم و یه حسایی رو داشته باشم . فکر کنم یه چیزایی و حسایی دیگه از رو عادته…
توسط: سارا در ژوئیه 5, 2010
در 06:06
سلام بر شما دوست گرامی.
من نمی گم که همه باید بیان امام زاده صالح! من می گم اونایی که میخوان بیام رو چرا نمی ذارن بیان. همین.
کلام این پستتون خیلی زیبا بود. البته چندین بار سر زده بودم. اما مجالی برای نظر گذاشتن نداشتم.
اجازه دارم لینکتون کنم؟
توسط: باران در ژوئیه 5, 2010
در 21:28