يك .
مدتي است ذهن و فكرم درگير «لغزش پاندول وار» و مداوم فكري و عملي ي اغلب جوانان و حتي پختگان جامعه مان بين دو سر انتهايي ي «سياست زدگي» و «هيجان زدگي» است .
دو .
سال گذشته در جريان مبارزات انتخاباتي خرداد ماه، در پست «مبارزه – مقاومت – زندگي» ، مطالبي پيرامون ارتباط هويت جمعي با مبارزه و مقاومت نوشته بودم، آن روزها از اتفاقات بعدي بي خبر بودم اما آنچه در يكسال پس از آن نوشته رخ نمود، دوباره ضعف تئوريك و عدم آشنايي با اصول اوليه ي سياست و علوم اجتماعي تك تك شهروندان اعم از موافق و مخالف و اصلاح طلب و برانداز و محارب و هكذا ، در سطح مياني ي اجتماع مان را مشخص نمود .
سه .
البته اين نكته را نبايست از نظر دور داشت كه علاوه بر مسائل تئوريك ، طبقه ي متوسط مان از نبود فضاي تجربه ي عمل جمعي و سياسي نيز رنج مي برد، البته در يك تحليل منطقي نبايد همه چيز را به فضاي سياسي نسبت داد بلكه در مقاطعي كه شرايط مطلوب نيز موجود بوده است رغبتي براي كسب چنين تجربياتي در بين اكثريتي از افراد جامعه وجود نداشته است .
چهار .
هر چه بيشتر در موارد دو و سه تأمل مي كنم، و هر چه اين ليست را در ذهن افزايش مي دهم، علت را در گزينه ي يك مي يابم
حركت مداوم در يكي از دو سر طيف «سياست زدگي» و يا «هيجان زدگي» ، بجاي حركت در بخش هاي مياني ي طيف، شرايطي را ساخته است كه يا با چشم هاي بسته در روشنايي روز قدم مي زنيم و يا با چشم هاي كاملن باز در تاريكي ي مطلق مي خوابيم!!
روزي چنان هيجان زده در ميانه ي ميدان سياست جولان مي دهيم و عربده مي كشيم ، گويي دستمال جادويي ي سياست را يافته و بر چراغ جادو كشيده اند و خود در نقش «غول چراغ» كوچكترين انتقاد به مردان سياست را با شديدترين كلمات و محكمترين برچسب ها منكوب مي كنند . چنان از سياست داد سخن مي دهند، و در وبلاگ ها و سايت هاي اجتماعي تحليل هاي سياستمداران دست چندم را چنان بلغور ، بل قي مي كنند كه گويا چشمه ي جاودانه ي زندگي را يافته اند !
روز ديگر، چنان سياست زده ، بر سياست و سياستمدار، لعن و نفرين مي فرستند و در لاك بي عملي ي سياسي فرو مي روند كه انگار چشمه ي آب حيات با هر نوع تفكر و عمل و حتي حرف و بحث سياسي براي هميشه خواهد خشكيد !!
پنج – بجاي پانويس .
در پست قبل، عكسي از يك پاتوق گذاشتم، پاتوقي كه هر روز خزان زده تر مي شود و هر روز كه بعد از ناهار يك روز پركار به دود سيگار و آواي موسيقي پناه مي برم مي تواند آخرين روز باشد و اين بيشتر فضاش را خزان زده مي كند .
حال فكرش را بكن كه در عالم خودت غرق افكار و دلتنگي هاي پائيزي ات هستي كه ناگاه چشمت به غنچه ي نارس مقاومي مي افتد كه در پيشاني ي بوته اي خشك، چون خال «بوگام داسي» -رقاص معابد هند – جلوه نمايي و دلبري مي كند و ترا غرقه در شعر «نازلي» شاملو مي كند و بي اختيار به زمزمه ات وامي دارد كه :
» …. گل داد و مژده داد
زمستان شكست و رفت .»
بي اختيار گوشي ي موبايل را در مي آوري و عكس هاي زير را از خال هندوي پائيز شكار مي كني، ببينيد:
و در آغاز هفته پس از چند روز تعطيلي وقتي دوباره مهمان «بوگام داسي» مي شوي ، مي بيني كه «خال»ش شكفته و جلوه نمايي مي نمايد
سه تا عكس آخر را هم ببينيد خالي از لطف نيست، همان غنچه سه روز بعد به گلي زيبا تبديل شده بود!
آن غنچه پشت پائيز را شكست، ديگر بهار را انتظار نمي كشم كه » گل داد و مژده داد، زمستان شكست و رفت»









خسته نباشید امیر خان عزیز از مشغله ی روزانه و درس و …
خوبید آیا؟
اون زمان پیش از انتخابات تو دانشگاه خیلی اصرار داشتیم روی اینکه یه خورده کار تئوریک انجام بشه و سعی مون را کردیم ولی عملا توی یه فضای بسته و پر فشار فقط کاری که جواب میداد بحث اطلاع رسانی بود چون باید چراغی روشن میموند!!! من به شخصه دوست داشتم نشریات دانشجویی به جای دید انتقادی و اطلاعرسانی شروع به بسط تفکر کنن ولی عملا نمیشد چون فضا از 84 تا88 عملا بسته و بسته تر شد یعنی ما میراثدار دانشجوهای ایدئولوزیک و پخته ی اواخر دهه 70 بودیم که دیگه هیچ نشونی ازشون توی دانشگاهها دیده نمیشد!!!خوب البته این تعمیم پیدا میکرد به جامعه دیگه!! گذشت و رسید به انتخابات… یه خشم خفته که جمع شده بود به خواسته اش نمیرسه مشت میشه و اون همه عمل هیجانی و… والبته موقعیتهایی که از سر بی تدبیری میسوزه…
وقتی اون فرد بی تجربه ی سیاسی که با اشتیاق اومده تا تغییر ایجاد کنه هزینه میده! دیگه سرخورده میشه!!!! اینا میشه حتی از فضای وبلاگایی که زمانی سبز بودن هم دید! الان بی رنگ شدن! بیرنگ تر از همیشه
توسط: faryade66 در نوامبر 21, 2010
در 09:46
مرسي آرش جون
من خوبم تو هم خوبي آيا؟؟؟
متاسفانه ما ايراني ها روحيه ي كار جمعي اصلن نداريم، حالا فرض كن بخاي مطالعه كني در قالب گروه!!
تجربه ي شخصي ي من اين بوده:
وقتي گروه هم جنس بودن جسته گريخته ادامه پيدا كرده اما در مقطعي قطع شده كلن اما خوب باز كار مطلوب بوده در اون زمان انجام كار
وقتي مختلط بوده، خيلي زود زير گروه هاي عاطفي تشكيل شده و خيلي زود از هم پاشيده و گاه چنان اختلاف ها عميق شده كه همون دوستي ي سابق هم از بين رفته!!
با اين حساب من اين رو تجويز نمي كنم كه هر كس خودش بره تو اتاقش كتاب بخونه، بالاخره بايد كار جمعي رو ياد بگيريم
توسط: امير در نوامبر 21, 2010
در 15:40
خدایی عجب پاتوق با صفایی داری امیر
خیلی می چسبه یه نخ وینستون
توسط: faryade66 در نوامبر 21, 2010
در 09:51
آآآآآاره آرش جان
يك نخ وينستون مديوم و صداي بچه هاي كيوسك كه:
اينجا هيچكي سر جاش نيست
توسط: امير در نوامبر 21, 2010
در 15:33
[گل]
فریادسکـــــــوت با فریادی تازه به روز است:
«چرا طلاق عاطفــــــــــــــی ؟»
در:
http://tavalodino.blogfa.com/post-315.aspx
[گل]
توسط: کیمیــــــــــــا/ فریاد سکوت در نوامبر 23, 2010
در 17:57
خوشحالم که روزنه ی امید رو دیدی امیر
توسط: آزاده از کلبه ی ویوارا در نوامبر 23, 2010
در 21:37
قسمت های اول را درست میگویی. ما قبل از دولت مشکلهای بزرگتری داریم که از خود مردم هست. ولی پاتوقت! میدزدمش ازت!
توسط: سمیرا در نوامبر 24, 2010
در 12:12
این چه شکلیه برای من گذاشتی :دی
توسط: سمیرا در نوامبر 24, 2010
در 12:12
بنظر من مردم ایران کلا «باری به هر جهت» ی هستن یه روز یه شخص رو انقدر میبرن بالا که دست خودشونم بهش نمیرسه و فردا به لطف تبلیغات و جو ساختگی حاکم همون شخص رو زیر پاهشون له میکنن تنها چیزی که ثابته بقول خودت همون هیجان خواهیه…
پاتوقتو عشقههههههههههههههه
توسط: ×بانو! در نوامبر 27, 2010
در 16:53
سلام حاج امیر خان
احوالت برادر؟دلمون تنگ شد بیشتر برای پاتوقی که چشم کورمان ندید،انگار بهتری که عکس گذاشتی ها!دوستت دارم غمت در سینه باشد یا نباشد
توسط: ونوس در نوامبر 27, 2010
در 20:50
چقدر خوبه که همه چی عوض میشه و روزهایی که باید میگذرن ،خیلی دوست داریم ببینیمت هر سه تاییمون، ولی فکر کنم من بیشتر ،لطفا چراغ اینجا رو روشن نیگه دار عزیز
توسط: ونوس در نوامبر 28, 2010
در 18:52
یادمه پارسال از پاییز متنفر بودی.
یادمه امسال پاییز دل و دینت را برده!
به ما چه که چه خبره و چرا اینقدر شکفته شدی و لیلی کجاست و مجنون چش شده و …!!هان؟!!
توسط: یاسمن در نوامبر 30, 2010
در 20:08
باز این ستاره آبی خپلو اومد!
توسط: یاسمن در نوامبر 30, 2010
در 20:09
عزيز مهربون سلام
خيلي عالي بود. عكسهايي گه گذاشتي يه بهار بي خزان رو واسه آدم تداعي مي كنه،
توي عكسهات خبري از خزان و پرپر شدن نيست.
اميدوارم زندگيت به قشنگي اون گلها باشه ولي عمرت مثل يه بهار بي خزان.
شاد باشي و مهربون…
توسط: تنها در دسامبر 1, 2010
در 09:07
سلام
در پاسخ به یکی از دوستان باید بگم کار تئوریک عین کنش سیاسی است به شرطی که کار تئوریک را با سرگرمی ذهنی اشتباه نگیریم…در واقع چنان که مارکس گفته پراکسیس عمل و نظر (تئوری) توامان است…چنین کنشی(پراکسیستیک) عامل تغییر است..نمیشه گفت موقتا کار تئوریک را کنار گذاشتیم تا به قول رفقیمان «چراغی روشن کنیم»…کنش یا همان روشن کردن چراغ مگر بدون پشتوانه تئوریک می شود؟..شاید هم بشود..اما نتیجه اش همین فضای تیره و تاریست که ما (بعنوان انتلکتوئل و یا روشنفکر) در آن دست و پا می زنیم
پس هیچگاه نباید کار فکری را به تعویق انداخت…
توسط: مالیخولیا در دسامبر 12, 2010
در 21:39
در ضمن با اجازه وبگاه شما را لینک کردم…
توسط: مالیخولیا در دسامبر 12, 2010
در 21:49