اپيزود اول:
در حال قدم زدن هستي و غرق در افكارت ، با خودت مرور مي كني كه :
» چقدر خوب شد كه انسان آفريده شدم، زندگي در اجتماع طعم شيرين با هم بودن و همسود بودن ، مهرباني كردن و مورد مهرباني قرار گرفتن، دوست داشتن و دوست داشته شدن، همه و همه مفاهيمي ي كه فقط در جامعه ي انساني ميشه لمسش كرد.»
غرق در افكارت هستي و كمي از ايستگاه سرويس رد شدي
به خودت مي ياي و بر مي گردي، هنوز يك قدمي برنگشتي كه يك جوون «قول تشن»، با تيشرت سياه چسبون و ماهيچه هاي وزغ گونه بهت تنه ميزنه، هنوز خودتو جمع و جور نكردي، بد و بيراه هاش شروع ميشه …..
اپيزود دوم:
انگار خيلي زودتر از هميشه رسيدي، هنوز بقيه ي همكارها نرسيدن دم ايستگاه، وقت مناسبي ي براي سيگار دود كردن و فكر كردن به اينكه زندگي در «اجتماع» گاهي تلخي هايي هم داره اما در كل طبق نظريه ي «دوركهايم» و «پارسونز» كاركردهاي مثبتش خيلي بيشتر از تلخي هاش هست، پس با وجود اينكه گاهي اعصابت خرد ميشه اما باز بايد خوشحال بود از اينكه در اجتماع زندگي مي كنيم .
همكار ها مي رسن و با نگاهي كه معناي «فحش خوار – مادر» داره بهت مي فهمونن كه سيگار كشيدن كار خوبي نيست ! سيگار رو خاموش مي كني و ادكلن به مقدار كافي ميزني به لباست تا بوي اين «فحش خوار – مادر» – { سيگار} – كسي رو آزار نده، سرويس از منتها عليه سمت چپ خيابون با مهارت خاصي پرتاب ميشه به سمت راست خيابون و صداي بوووووووق ممتد و دعا و ثنا هاي مشمئز كننده (!) لذت زندگي در «اجتماع» رو دوباره يادآوري مي كنه و با صداي جيغ لنت ترمز سرويس آماده ي ورود به اين اژدهاي درب و داغون آهني ميشي .
اپيزود سوم:
در اجتماعي كه زن ها حق ارث و ديه و حضانت و طلاق و چند همسري و غيره و غيره ي برابر با مردها ندارن امّا از حق اول سوار شدن ، حق لبخند راننده ، حق پر كردن صندلي هاي خالي با بچه هاي كوچك ، حق ممانعت از نشستن مرد در صندلي ي خالي ي كناري و حق جابجا نشدن دو خانم با صندلي ي خالي ي اضافه ، به طور كامل برخوردار بوده و واي به روزي كه «عقده هاي جنسي ي كودكي»ي راننده هم ارضاءنشده باقي مونده باشه !
طبق معمول به عنوان آخرين نفر سوار ميشي و در رو با احتياط تمام مي بندي تا مبادا لبخندي كه با ورود آقايان تبديل به اخم شده، توأم با غر و لند راننده هم بشه
تك تك صندلي هاي تكي را رصد مي كني، چه زود خواب شان مي برد خانم هاي سرويس، تو هم خوابت مي آيد و در دل با خود زمزمه مي كني كه كاش ميشد اين يكساعت را خوابيد اما حيف كه تمام صندلي ها ي خالي كنار خانم هاست يا بچه هاي چند ساله روي شان نشسته يا خوابيدن، خوشبختانه صندلي ي كنار راننده هنوز خالي ي اما انگار توجهت به صندلي ي خالي ي كنار راننده به مذاق «بيمار جنسي»ي پشت قربيلك {فرمون} – راننده – خوش نمي ياد و سريع در آينه اخم ها را در هم مي كشد، ترش مي شود، تلخ مي شود ، گس مي شود تا مي شنود كه «ميشه اينجا بشينم» فرياد بر مي آورد كه «نع! حراست گفته اينجا نشستن ممنوعه!»
اپيزود چهارم:
ايستگاه بعد، دو زن و يك مرد ميانسال با ظاهري آراسته و نون بربري به دست سوار مي شن، تو هنوز سر پا ايستاده اي و مزاياي «اجتماع» و «زندگي ي انساني» رو مرور مي كني.
دو بانو و يك آقا از كنارت عبور مي كنن، زن ها زود مي نشينن سر جاهاي خالي اما عربده ي مرد متشخص و خوش پوش بلند مي شود كه:
«هاي خانوما، وردارين بچه هاتونو، اين حق (!) منه كه بشينم روي صندلي، آدم انقدر خودخواه و بي مسئوليت، اين چه وضعي ي هر روز درست كردين، مثلن اسمتون شده كارمند ….»
در كسري از ثانيه چند صندلي ي خالي ، همچون جزاير يخي ي قطب شمال ، سر بر مي آورند و تو هم به حقت (!) ميرسي در حاليكه فقط دو سه ايستگاه تا مقصد باقي ست.
چرت زدن در سرويس هم از اون لذت هايي ي كه فقط بايد كارمند باشي تا بدوني چيه، مخصوصن وقتي مسير طولاني باشه و پر ترافيك، اما اين لذت مي تونه به «زهر مار» تبديل بشه وقتي مسير كوتاه باشه يا راننده ؛ راننده نباشه و هي مدام ترمز كنه و بوق بزنه يا هم كه …… » دينگ دينگ – دينگ دينگ» !! آخ خدا باز يادت رفته اين «ماس ماسك» رو سايلنت كني، چه سر درد بدي مي گيري اينوقتها ، اما خوب ديگه درد اعتياد به تكنولوژي توأمان با حس كنجكاوي و اندك غم ارتباط مجبورت مي كنه تا از هزار توي ناكجاباد شلوارت با هزار بدبختي گوشي رو در بياري و كد عبور بدهي و مسيج را باز كني و ببيني كه يكي كه نمي دوني كيه و از كجا سر و كله ش پيدا شده ازت پرسيده «حالت خوبه و سالم رسيدي يا نه؟؟!؟»
تنها بهانه ي خوبي ي كه اندكي به خودت ناسزا بدي و براي بار هزارم با خودت عهد ببندي كه ديگه نديده و نشناخته شماره ندي يا اينكه حالا كه آدم بشو نيستي اون خط ايرانسلي كه يكساله گرفتي ديگه راه بندازي و ….. اوه صندلي! همون صندلي ي ممنوعه! هموني كه حراست گفته به هيچ عنوان هيچ كارمندي روش حق نداره بشينه ديگه ! الان پر شده ! از آقاي متشخص ِ نون بربري به دست ِ كناري مي پرسي :
«اين خانوم كي سوار شد؟»
و جواب مي شنوي كه :
» ايشون مسافر ايستگاه آخر هستن و هميشه روي همون صندلي ميشينن! چطور شما مسافر اين خط هستي و نمي دوني اينها چطور مزاحمت ايجاد مي كنن! بارها به مسئول سرويس ها گزارش داديم كه درست نيست اين خانوم با اين وضع حجاب بشينه روي صندلي ي جلو و قاه قاه بخنده با راننده! مخصوصن كه هر روز صبح نوار مي ياره ميده به راننده اونم چي نوارهاي غير مجاز !»
جواب ميدي كه:
«آخه من خوابم سنگينه و خيلي ازين مسائل هم بنظر من خيلي شخصي ي ديگه، البته قبل از اينكه شما تشريف بياري و صندلي ها رو خالي كني ، من از راننده اجازه گرفتم كه بشينم گفت حراست گفته به هيچ عنوان نبايد كسي رو اين صندلي بشينه ولي خوب تا حالا مزاحمتي غير اين برام نداشتن و مخصوصن كه اغلب خوابم و اولين باري ي كه اين خانوم رو ميبينم «
آقاي متشخص با چشم هاي گرد شده گفت :
«نذاشت بشيني و تو هم چيزي نگفتي؟؟؟ واقعن كه! اگه من بودم شرتش رو پرچم درست مي كردم ميذاشتم سر آنتن راديوش!! آقا جان انسان بايد از حق خودش دفاع كنه! بايد به زور چنگ و دندون حقت رو بگيري! …. «
و تو دلت ميسوزه، به حال حق انسان ، به حال خودت ، و به حال اجتماعي كه مفهوم «حق انسان» به «صندلي ي اتوبوس» تقليل پيدا كرده و در ناخودآگاهت مفهوم حق رو در نوشته هاي قرن 17 به بعد اروپا مرور مي كني ، به ياد «قرارداد اجتماعي ي روسو» و «رساله ي آزادي ي ميل» مي افتي و جايگاه مفهوم حق در ادبيات انقلاب 1789 فرانسه و اندك اندك ذهنت معطوف انديشه هاي شرقي ميشه كه ….. «دينگ دينگ – دينگ دينگ»
اپيزود پنجم:
«اكه هي» باز هم مسيج داري، همون غريبه ي تازه آشناست كه نوشته :
«پس چرا جواب نميدي ، نگرانت شدم»
عجب! بالاخره يكي توي اين دنيا نگرانت شده، اما تو كه نمي دوني كيه و چيكار داره اما خوب جوابش رو ميدي كه از نگراني در بياد ….
ادامه دارد

سلام من اولين نفري هستم كه اين پست را دوست دارم.
شايد اون غريبه تازه آشنا هم دلش از اين اجتماع گرفته، شايد اونم نمي تونه از حق از دست دادش دفاع كنه، شايد تنها دلخوشيش فرستادن يك مسيج باشه، شايد دو روز باقي مونده عمرشو ميخواد واقعاَ زندگي كنه، شايد يه دل پر از درد داره از دست آدماي همين اجتماع…
شايد فكر مي كنه همين مسيج يك روزنه كوچيك از انگيزه باشه واسه دو روز بيشتر زندگي كردن، زندگي كه شايد ديگه هيچوقت هيچوقت هيچوقت تجربه نكنه…
توسط: تنها در ژانویه 3, 2011
در 09:23
حق انسان بودن! بزرگترین حقی است که از جانب خود ما نادیده گرفته میشه!!!!!!
توسط: باران در ژانویه 3, 2011
در 16:55
امیرزاده؟
با خودت هم قهری گویا
تصمیمت رو بگیر بعد برو جلو..خب نمیشه هم تنها باشی هم یکی باشه..فکر کنم کسی که با کسی رابطه ی این چنینی رو آغاز میکنه تنهاست و محتاج توجه..برای همین هی نگران میشه و توجه میکنه ..که آهای با توام!!با تو ام هووووی!!!و تو هم میخوای آدم های اطرافت دارای گزینه ی ترن اف باشند. اینم باز فکر کنم وقتی پیش میاد که دو نفر توی یه مرحله از عقاید و احساسات و این چیزا نباشن و یا هیچ جاذبه ای نباشه این وسط..
البته من از کم و کاستش خبر ندارم..اگه از ابتدا قراردادی باشه بین دو تا آدم خیلی اوضاع( ظاهری ) فرق داره … و اگه نباشه میشه روزمره..عین همه ی همی دیگران ها..
در مورد حق هم من فکر میکننم اینجا..توی این دنیای مزخرف حق مقابل اعصاب قرار داره..حق بده اعصاب بگیر( اونم تازه زخم و زیلیشو) یا اینکه اعصاب بده حق بگیر
توسط: سارا در ژانویه 4, 2011
در 01:34
بابا یکم بخند…زندگی شیرینه…چیه همش از این چیزا می نویسی؟
…
نه بابا شوخی کردم..دارم جر می خورم…
…
در آخر تلاش می کنم از پارسنز و دورکیم بخصوص دورکیم دفاع کنم اگرچه طرفدار منتقدین اونها هستم…فکر می کنم دورکیم و پارسنز نگاه هستی شناختی به خود زندگی نداشتن و مرادشون از «کارکردی» بودن، کارکردی بودن عناصر اجتماعیه در کلیتش و این به معنای لزوما لذت بردن و خوب بودن و مورد تایید بودن نیست…حرکت از نظم مکانیکی به نظم ارگانیکی به قول دورکیم هرچند به معنای کارآمد تر شدن جامعه است اما به معنای لذت بردن انسان نیست(برای مثال دورکیم به کم بودن خودکشی دگرخواهانه در جوامع پروتستان که مدرنتر هستند اشاره می کنه در مقابل خودکشی خودخواهانه)…اصولا او به عنوان یک پوزیتویست قصد تشریح این موضوع را نداشت…ولی بعدها وبر که یک نو کانتی بود به خود این اجازه را داد که بگوید سرنوشت این نظم «قفس آهنی» است..وضعیتی که بروکراتیزه شدن روابط ایجاد میکنه…اوف بسه دیگه
دمت گرم رنجت مضاعف مباد
توسط: محسن در ژانویه 4, 2011
در 02:09
چقدر قشنگ بود…حس کردمش با همهٔ وجودم…چقدر گاهی حسها تو بعضی موارد به هم نزدیک میشه…
توسط: nadiya در ژانویه 5, 2011
در 07:20
سلام داداشی گل خودم خوبی؟
چه پستی بود دستت درد نکنه!!!واقعی و تلخ!خوبه من الان زیاد با اینجور چیزها تماس ندارم وگرنه دق میکردم!
توسط: آهو در ژانویه 6, 2011
در 17:30
هزارتوی جامعه ماست دیگه….!!!!
توسط: مهم نیست در ژانویه 7, 2011
در 10:14
سلام.ممنون از این دیدهای جالب. نمی دانم شاید اشکال از من است که به هر نوشته ای به شکل داستان نگاه می کنم و شاید اصلا منظور شما نوشتن نقد فرهنگی و یا اجتماعی و نیز خاطرات است .ولی به هر حال وقتی از دید داستانی به این نوشته ها نگاه می کنم به نظرم زیبا هستند. اما نتیجه ها و تحلیل های مستقیمی که در بایان برخی ابیزودها آمده به نظرم به روال داستانی ضربه می زند.چون لذت کشف منظور نویسنده را از مخاطب می گیرد.
توسط: تینا در ژانویه 7, 2011
در 19:20
آخ حق انسانی؟! از اون واژه هائیه که برای خیلیهامون صرفاً واژس و تو گذشته و بعضی متون و یا جوامع خاص انگار باید دنبالش گشت… حقی که شاید هیچ تعریف درست و واضحی تو ذهن خیلی از ماها نداشته باشه…
روسو که خوبه من یاد کولبرگ افتادم
توسط: ×بانو! در ژانویه 10, 2011
در 03:20
یعنی امیر من کشته مرده ی این avatar ام تو وبلاگ توام! اگه یه روز خودکُشانی کردم بدون واسه چیه ااااااااااااایییییییییییییییی خیلی زشتههههههههههه
توسط: ×بانو! در ژانویه 10, 2011
در 03:36
ای جون کلی خندیم و حال کردم که اینقد با آب و تاب و قشنگ نوشته بودی،خوب شد من اونجا نبودم اگه بودم که کرک و پر اون خانومه رو می ریختم به خدا ،تو خودشو ناراحت نکن ،راستی کجایی نگرانت شدم؟(ایکون چشمک و اون شیطون بدجنسه)
توسط: ونوس در ژانویه 10, 2011
در 12:46
بقیه اش ه که جذابه!! خب بعدش؟ تا اونجا گفتب که جوابشو دادی که از نگرانی در بیاد!! عدو شود سبب خیر و اینا!! :q
در هر صورت هر جای دنیا هم باشی و توی هر قرنی هم که باشی، آخرش Lady’s first!!
توسط: یاسمن در ژانویه 10, 2011
در 13:24
دوست عزیز با سلام و عرض احترام
همونطور که اطلاع دارید باشگاه هواداران پرشین بلاگ در صدد برگزاری سومین مراسم بانوان وبلاگنویس می باشد.به همین منظور دبیرخانه این مراسم تشکیل شده و ما نیز در جهت کسب نیروی فعال برای برگزاری مراسم است .
در صورتی که مایل هستید تا در برگزاری این مراسم فعالیت داشته باشین حتما مشخصات:
نام و نام خانوادگی :
ایمیل فعال :
شماره تماس :
فعالیت در بخش :
خود را با موضوع : مشخصات برای همکاری در برگزاری مراسم بانوان
به آدرس ایمیل مدیر باشگاه هواداران پرشین بلاگ خانم نگار نیک نفس ارسال نمایید.
آدرس ایمیل : negarniknafs@gmail.com
یادآور میشوم که با اعلام همکاری شما جهت برگزاری مراسم ، شما تا برگزاری روز مراسم با ما در تماس باشید .ضمنا : اعلام همکاری شما در درجه اول برای سرکار خانم پولادزاده ( مدیر مراسم بانوان ) ارسال می شود . و ایشان با شما جهت به عهده گرفتن مسئولیت ها و وظایف محوله با شما در تماس خواهند بود .
نکته :شما تا روز دوشنبه مورخ 4 بهمن ماه 1389 ، اعلام همکاری خود را ارسال نمایید .
با تشکر
نگار نیک نفس
مدیر باشگاه هواداران پرشین بلاگ [گل]
توسط: نگار نیک نفس در ژانویه 22, 2011
در 15:49
سلام،
اومده بودم ادامه اش رو بخونما!!!!!!!!
توسط: باران در ژانویه 23, 2011
در 17:38
سلام دوست خوب من…
توسط: کیمیــــــــــــا/ فریاد سکوت در ژانویه 27, 2011
در 22:24
موفق باشی و تندرست. سلام
توسط: behnamtarin در فوریه 3, 2011
در 10:21
درود بر شما ورجاوند امیر سپندار مذ
غیبتتون تلنگری از چم و مانک دلتنگی بود چه خوش باز آمدنتان
توسط: سیمین در فوریه 6, 2011
در 00:16
سلام
خوبی؟
بالاخره وبلاگم رو با موضوع : تبلیغات حق مسلم ماست ! [نیشخند]
به روز کردم
منتظرتم
شادزی
نگار نیک نفس [گل]
توسط: نگار نیک نفس در فوریه 6, 2011
در 08:40
احیانا باید زنده باشی چون خبری ازت نمیرسه
توسط: ونوس در فوریه 9, 2011
در 17:49
[گل]
تشکر از شعور مردم…
http://tavalodino.blogfa.com/
[گل]
توسط: کيميــــــــا/ فرياد سکوت در مارس 30, 2011
در 11:41